3- نابرابري تراز تجاري
در دنيايي که همه کشورهاي اروپايي براي حمايت از همديگر داراي اتحاديه هاي گواگون شده‌اند در بين مسلمين با وجود انبوه جمعيت و بازار خوب سرمايه گذاري و کار، به علت اختلاف‌هاي فراوان بين اين کشورها،کشورهاي اسلامي نتوانسته اند با هم يک رابطه تجاري مناسب برقرار کنند؛ و در عوض تا جايي که امکان دارد با کشورهاي قدرت مند خارجي روابط دوستانه و ننگين دارند.
مبادلات تجاري بين کشورهاي صنعتي و سرزمين هاي اسلامي تابع نابرابري بسيار خطرناکي است، چر ا که کشورهاي صنعتي مود خام را به بهاي نسبتا نازل دربيافت مي کنند.و در عوض مصنوعاتي تحويل مي دند که يا گره‌کشاي کار مردم نيست يا اينکه ساختاراجتماعي و فرهنگي کشورهاي سلامي را دچار آسيب مي کند.و چه بسا اين محصولات ، فرهنگ سلطه را پر رنگ‌تر مي کند.248
در حاليکه کشورهاي توسعه يافته روابط اقتصادي سياسي و اجتماعي و نطامي خود را با يکديگر روز به روز مستحکمتر مي کنند، جهان اسلام تنها حدود 15 درصد با هم روابط دارند249

فصل سوم:

حيطه‌هاي رشد
و
انحطاط مغرب زمين

مغرب زمين نيز مانند مسلمانان در تاريخ تمدن خود شاهد پيشرفت‌ها و عقب‌گردهاي فراواني در حيطه‌هاي مختلف تمدن خود بوده‌اند. جنبه مثبت و قابل ديد آن امروزه در عرصه توليد و صنعت و پويايي در علوم مختلف به عينه قابل مشاهده است؛ به نوعي که نام بردن از غرب با به يادآوردن پيشرفت‌هاي علمي بي شمارش همراه است.
اروپاي قبل از رنسانس با اروپايي که بعد از آن شروع به شکل‌گيري کرد، در زمينه هاي مختلفي با هم تفاوت دارند. غرب در اين دو دوره زماني، شاهد دو رويکرد فکري متفاوت به انسان، دين، عقل و استفاده از طبيعت است.در واقع رويکرد متفاوتي که بعد از رنسانس به وجود آمد، اروپاي وحشي را هم به قله‌هاي پيشرفت علمي و نظري رساند، و هم روش نگرش علماي مغرب زمين به مقوله علم، طبيعت، انسان و دين عامل انحطاط اجتماعي واخلاقي اش، را شکل داد.
در اين فصل ما به اجمالي از عرصه هاي پيشرفت و انحطاط هاي صورت گرفته در حيطه هاي سياست، اخلاق، اجتماع و علم، در مغرب زمين اشاره خواهيم کرد.
گفتار اول: حيطه‌هاي رشد مغرب زمين
غرب در برهه‌اي از تاريخ قرار دارد که واقعا از جنب? علمي و فني و صنعتي درخشيده است، و درخشش بسيار چشم گير هم بوده است. فاصله بين عهد نوزايي تا شکوفايي صنعتي غرب شايد از دويست ياسيصد سال تجاز نکند، اما تفاوت ميان اين دو مرحله بسيار بارز و خيره کننده است. پيشرفت غرب در سده20 در زمينه هاي صنعتي و به خصوص در انتهاي قرن بسيار اعجاب برانگيز است. و توانسته به تبع رشد علمي‌اش در ساير جنبه ها هم از باقي تمدن هها ر زمينه هاي سياسي ،اقتصادي و در برخي مقام هاي تربيتي نيز پيشي بگيرد.

الف – فرهنگي- علمي
عرصه علم و فرهنگ، بي شک يکي از مهمترين حوزه‌هايي است که غرب در آن حيطه به سرعت به رشد دست يافت.عمده دلايل اين پيشرفت را مي توان در عوامل زير جستجو کرد.
1- شکل گيري دانشگاه ها و نظام آموزش کارآمد
پيدايش انقلابهاي گوناگون و پيشرفت علوم و صنعت به ناچار نيروهاي کارگري را لازم داشت که با انتقال جمعيت روستاها به شهرها در قرن 11و 12 مدارس شهري از انواع مختلف، که تا اين زمان در کارتعليم و تربيت مشغول بودند، از زير سايه مدارس رهباني قد برافراشتند و به صورت نيروهاي عمده‌اي بيرون آمدند. نهضت‌هاي اصلاحي تعليم و تربيت رهبانيت با هدف کاستن نفش رهبانيت در امور دنيوي و تاکيد نهادن بر سرشت معنوي دعوت روحاني, به اين تحولات کمک رسانيد. و انواع مختلف مدارس دولتي, چه دبستان و چه دبيرستان، پديد آمدند که گر چه مستقيما با نيازها و احتياجات کليسايي ارتباطي نداشتند اما به روي هر کسي که تواناييش را داشت باز بودند250
اهداف تربيتي مدارس جديد گسترده‌تر از مدرسه‌هاي رهباني بود؛ مشتريان آن ها در کل، از ميان کساني بودند که پس از تحصيل مي خواستند مناصب رهبري را در کليسا عهده دار شوند و هم کساني که به دنبال مشاغل دولتي بودند؛ لذا طيف وسيعتري از آموزش‌ها را شامل مي‌شد؛ منطق, فنون چهارگانه(موسيقي, حساب, هندسه, الهيات, حقوق و طب موادي بودند که در مدارس شهري بيش از آنچه در صومعه‌ها تدريس مي شد به ترويج آن مي پرداختند.
گرچه بسياري از اين مدارس به ويژه در فرانسه وابسته به کليساي جامع بود اما مدارسي هم پيدا مي شدند که وابستگي کمتري به کليساها داشتند، به عنوان نمونه مدارس بولونيا و آکسفورد در قرن 12 به دليل مطالعات پيشرفته آن ها در حقوق و هنرهاي آزاد شهرت فراواني داشت.
اين مدارس با رشد اقتصادي در اروپا و تحولات اجتماعي و فرهنگي که به وقوع پيوست به تدريج تبديل به دانشگاه هاي اروپايي شدند. بدين ترتيب، بولونيا در 1150 و پاريس در 1200و آکسفورد 1220 مقام دانشگاهي را به ست آوردند.وسپس در بقيه شهرهاي اروپا به تقليد از آنان دانشگاه‌هايي به وجود آمدند.
ظهور اين دانشگاهها مصادف شده بود با افول تدريجي علوم به ويژه علوم طبيعي در دنياي اسلامي بنابراين در حالي که شرق به مرور پژوهشهاي علمي رو به کاستي مي رفت؛ استادان و شاگردان اين دانشگاهها با ولع هر چه تمام‌تر ميراث علمي مسلمين را دريافت کردند و پس از ترجمه به توسعه و تکميل آن پرداختند.251
2- تغيير نظام آموزشي در غرب
توجه زياد مردم به عقل و کارکرد کاربرد عقل ابزاري براي خدمت به انسان عصر دگرگوني فکري غرب، باعث شد رويکردي جديدي به مقوله علم آموزي پيدا کند. و توجه مردم به سوي دانشگاه هاي مختلف غرب، تغييراتي در نظم و اهداف تدريس در دانشگاه ها داده شد عقل گرايي ابزاري به وجود آمد، که در طول زمان موجبات ترقي جامعه غربي را پديد آورد ؛ در قرون 16 و 17 تحقيقات علمي مرداني پون گاليله نيوتن و هايجنس و بويل چنان بنيان محکمي را تشکيل داد که توانستند به ياري مردم براي استفاده از اين علوم بيايند. در واقع تحقيقات اينها، به گونه اي بود که ديگران مي‌توانستند از آنها بهره برداري کنند252
1) سازمان حقوقي مستقل
با تشکيل شکل نوين اداره دانشگاه، هسته اوليه دانشگاهها در غرب را يک انجمن صنفي متشکل از اساتيد و دانشجويان بر عهده گرفت و امور مربوط به دانشگاه وابسته با اعضا بود. گرچه بسياري از دانشگاههاي اروپايي از ميان مدارس کليسايي رشد کردندو درابتدا، محتواي آموزشي آنها تا حد زيادي با تعليم ديني اختصاص داشت, اما اين دانشگاهها مشروعيت خود را از کليسا نمي گرفتند و در تنظيم قواعد به صورت خود مختار عمل مي کردند و شايد به همين خاطر بود که در راستاي جذب اساتيد , کساني که مورد اتهام کليسا و در معرض دستگاهها تفتيش قرار مي گرفتند جذب مي شدند و حتي در مواردي براي جذب يک استاد , سه دانشگاه براي استفاده از او به رقابت پرداختند. و چنين به نظر مي‌آيد که در توافقي نانوشته کليسا سخت‌گيري کمتري را نسبت به دانشگاهها و و استادان آنجا روا مي داشتند. 253
2) جاي دادن رسمي علوم طبيعي و عقلي در آموزش
از مواردي که در شکل‌گيري دانشگاه، به عنوان يکي از ارکان موفقيت علمي غرب به شمار مي آيد؛ يکي، جدا شدن از آموزش هاي خرافي کليسا بود و ديگري جايگزين کردن علوم کاربردي به جاي دروس کليسايي است. براي اين کار در قرن 12و 13 بود که هسته يک آموزش دانشگاهي بر مبناي علوم طبيعي قرار گرفت؛ واز طريق اين فرايند بهترين هاي حکمت علمي گرد آمده در سنت هاي يوناني و عربي به اروپا آورده شد, ظرف حدود يک‌صد سال مجموعه آثار ارسطو و مفسران او همچنين آثار برجسته ديگر يوناني و عربي را در اختيار غرب قرار داد. به گفته پروفسور گرانت اين تحول که به سبب ترجمه‌هاي جديد به وقوع پيوست”بنيان هاي حقيقي را براي تحول مستمر علوم تا زمان حاضر ايجاد کرد.”254
در دانشگاه‌هاي اين دوره، آثار ارسطو در محور اصلي برنامه درسي دانشگاه‌ها قرار گرفت و سپس نجوم و رياضيات نيز بدان اضافه شدند و پس از آن نيز آثار بنيادين علمي که از منابع يوناني و اسلامي رسيده بود مشتاقانه مورد استقبال قرار گرفتند. به ويژه آن که مطالعه اين کتاب‌ها در برنامه درسي دانشگاه نهادينه شد. بدين ترتيب عقل گرايي و دانش طبيعي در مرکز برنامه ها قرار گرفت.
البته، اينکه دانشگاهها به سوي علوم عقلي کشيده شدند به اين معني نيست که دانشگاههاي غربي از همان ابتدا راه خود را از آموزشهاي ديني جدا کردند بلکه تا قرن ها هم چنان الهيات در مرکز برنامه هاي درسي قرار داشت ولي اتفاق مهم نهادينه شدن آموزش علوم طبيعي و عقلي در اين مراکز بود که با تداوم اين سنت علمي و پس از طي بيش از 5قرن در قرن 17و 18 منتج به انقلاب علمي در غرب و شکل گيري دانش جديد شد؛ برنامه درسي جديد به سرعت آثار خود را آشکار کرد و نوعي عقل گرايي و طبيعت گرايي را در ميان داشمندان اروپايي ايجاد کرد و تمايل آن ها را براي کشف علل طبيعي اشيا تقويت کرد.255
3) نظام استاندارد ارزيابي و ارتقا علمي
از جمله وجوه متمايزي که در غرب براي شايسته سالاري علمي و تشويق به دانش جويي صورت گرفت، عبارت بود از اين که: در اروپا به دانش جويان که دوره هاي خود را تکميل مي نمودند مدرکي دال بر موفقيت او در آن درس داده مي شد و گرفتن آن مدرک از دانشگاههاي اروپا نوعي مجوز براي تدريس و گواهي نامه صلاحيت بود که تنها توسط رييس دانشگاه و پس از آن که دانشجو توسط هييت علمي مورد آزمون قرار مي گرفت اعطا مي‌شد. و تلاش هاي فراوان انجام مي شد تا برنامه درسي و آزمون هاي گواهي استاندارد شده و از اين طريق مدرک اخذ شده از اين دانشگاه ها اعتبار جهاني پيدا کند.256
در مجموع تلاشهايي که براي کارآتر کردن علوم آموختني انجام شد؛ موجب شناخت سرمايه‏هاي انساني و رشد و تقويت آنها گرديد ، در نتيجه اين سرمايه در هر کجا و در هر جامعه‏اي شناخته و به کار گرفته مي‌شد، مي‏توانست توسعه و پيشرفت بيافريند، شهيد مطهري در تاييد اين مطلب مطلب خود به نقش نيروي کار ماهر در پيشرفت کشورها، وضعيت موجود برخي از کشورهاي اروپايي استناد نموده و مي‏گويد:
الان بعضي از اين کشورهاي اروپايي اين طور هستند. مثلاً انگلستان يک کشور تهي و خالي است که نمکش را هم بايد از خارج بياورند، همه چيز را بايد از بيرون وارد کنند، ولي به ارزش يک چيز پي برده است، به ارزش ساختن افراد خودش، اين معدن‏هاي انساني را خوب کشف کرده‏اند. وقتي اين معدن‏ها را استخراج و آماده مي‏کنند، ديگر باک ندارند که هيچ چيز ندارند و همه چيز بايد از بيرون بيايد. مي‏گويند ما آدم داريم، آدم که داريم همه

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir