محصول در منازل با ابزارهاي شخصي نمي‌توانست در مقابل ماشين مقاومت کند و ارزش ماشين براي کارگران معمولي خيلي گزاف بود.از اين رو سيستم کارخانه‌اي بسيار رواج پيدا کرد. و از راه استاندارد کردن طريقه‌هاي عمل و قطعات ماشين باعث پيشرفت تقسيم کار و توليد محصول به صورت سري شد.
الف- توسعه صنعت و افزايش ثروت
صنايع قديم با استفاده از دستگاههاي جديد، بيشتر محصول دادند و صنايع و کالاهاي تازه، جهت اقناع اميال بشر پديد آمد و افزايش توليد ماشين ها، باعث ازدياد فوق العاده ثروت گرديد
ب- ترقي سرمايه داري صنعتي
صاحبان کارخانه‌ها ثروت اضافي‌اي را که از راه توليد محصول به دست آورده بودند تحت کنترل داشتند. وهر قدر که انقلاب صنعتي پيش مي رفت قدرت ونفوذ سرمايه داران صنعتي بيشتر مي شدو آن ها بودند که به جاي اينکه ثروت اضافي را بين مردم تقسيم کنند براي ايجاد صنايع جديد به کار مي انداختند
ج- پيدايش حوزه هاي نفود اقتصادي
توسعه زياد توليداحتياج به بازار وسيع تري بود. ايز اين رو در اواخ ر قرن 19 وقتيکه بازارهاي داخلي به اشباع رسيد ، فشار براي پيدا کردن حوزه نفوذ، در کشورهاي عقب افتاده جهان به وجود آمد302
سرمايه‌هاي ناشي از استثمار ساير قاره‌ها، تجارت برده‌داري و بازرگاني گسترده‌ي کشورهاي اروپايي ثروت هنگفتي را انباشته ساخت. سرمايه داران در پي آن بودند که ثروت خود را به کاري بزنند که باز هم پول بيشتري را برايشان فراهم آورد و از سوي ديگر نيازهاي بازارهاي جديد را جوابگو باشد.
درچنين شرايطي انقلاب صنعتي ابتدا در انگلستان و سپس در ساير کشورهاي اروپايي به وقوع پيوست، اختراعاتي که در زمينه استخراج آهن، دستگاه هاي نخ ريسي و به ويژه ماشين بخار به وجود آمد امکاناتي را اختيار سرمايه گذاران قرار داد که سرعت توليد و بهره وري آن را افزايش دهند بدين ترتيب کالاي بيشتري با قيمت ارزان تر و در زماني کوتاه تر توليد مي شد.
به نوبه خود اختراعات جديد صنعت نظام خانگي توليد را به نظام خانه داري تبديل کرد و موجب مهاجرت روستاييان به شهرها براي اشتغال در کارخانه ها شد.303
در اين دوران ” تمام کارخانه داران از خود اختراعي دارند و روزانه سرگرم بهبود اختراعات ديگران هستند”304 منابع جديدي براي توليد نيروهاي عضله انسان و حيوانات يکي پي از ديگري کشف شدند و روش هاي توليد انبوه نيز روز به روز ترقي کرد و زمينه رشد هر چه بيشتر اقتصادي اروپا و کشورهاي صنعتي را از قرن 18 به بعد را فراهم کرد.
انقلاب صنعتي به جز آثار اقتصادي آثار ديگري نيز بر حوزه‌هاي مختلف زندگي بشري بر جاي گذاشت. نيازهاي روز افزون صنعت سبب شد تا زمين? رشد علوم طبيعي فراهم آيد. سرمايه‌داران نيز به حمايت از مدارس نوبنياد پرداختند.و در راه اعتلاي علمي جامعه بسيار موثر بودند.
گفتار دوم: حيطه هاي انحطاط
ديدن اروپاي پرزرق و برق فعلي، شايد مجال کمتري به انسان بدهد که در مورد گذشته تاريک اروپا يا حقايق مخفي گذاشته شده در مورد انحطاط تمدن کنوني غرب، فکر کند؛ اما ديدن همين اروپا در قرون وسطي رقت برانگيز است؛ روزگاري که مسلمين از امپراتور روم در اوج عظمتش سرآمد بود و مردم در رفاه ، پاکيزگي و نظافت چه در شهر و چه از نظر بهداشت فردي و امنيت زندگي ميکردند، صنايع بزرگي در آن به وجود آمده بود و در نهايت بودند، اما اروپايي ها ر لندن، حتي يک چراغ براي نمونه نمي سوخت، و در شهر پاريس خياباني کشيده نشده بود305 غرب در طي روزگار خوش خود، از رنج هاي بي شمار حاصل از دنياي سراسر غرق در پيشرفت علوم شاهد حوزه هاي انحطاط فراواني مي‌باشد، و ما به بخشي از آن مي پردازيم:
الف- فرهنگي- علمي
حيطه‌هاي انحطاط غرب را بايد در شاخصه‌هاي کلي اين جامعه مشااهده کرد. و سرمنشا تمام عوامل انحطاط همان انديشه اومانيستي است که از عهد رنسانس شکل گرفته بود. علامه جعفري، در کتاب ” فرهنگ پيشرو”، به نقل از اريک فروم مي نويسد چيزي که اريک فروم نيز در مورد انحطاط غرب، بدان رسيده است اين گونه بيان مي کند:.
1- انسان تنها موجودي است که همنوعان خود را بدون دليل بيولوژيکي مي کشد.
2- روان شناسي مدرن تاحد بسياري روح مرده است; چون به انسان زنده کامل نظر ندارد و به سادگي او را قطعه قطعه مي کند.
3- انسان را مي توان در اجتماع امروز ابزاري دانست که هنوز براي آن ماشيني وجود ندارد. در اين اجتماع، انسان کامل خود را به عنوان يک کالاي فعال مي بيند.
4- در اجتماع امروز، انسان به يک صفر تبديل شده يا قطعه اي از يک ماشين است و تا وقتي که يک اجتماع سود و توليدات را به عنوان هدف عالي و نتيجه همه تلاش هاي انسان مي بيندنمي توان جزاين پيش بيني ديگري داشت.من گمان مي کنم که نظام اجتماعي موجود جوانه متلاشي کردن را در خود دارد 306
1- اومانيسم گرايي علمي
باشيوع گرايش شديد به علم و مرکز توجه قرار گرفتن حس و تجربه و عقل انساني به عنوان تنها عوامل براي پيشرفت و ترقي انسان غربي کم کم در دام انسان گرايي افتاد. در اين ديدگاه فرد به جامعه تقدم دارد. فرد نقطه مرکزي ست و آنچه حول محور او ميچرخد، بايد به گونه اي در خدمت او وتامين خواسته ها و نيازيهاي او باشد307
1) رنسانس
از قرن 13 به بعد ابتدا نهضت رنسانس ادبي سپس پروستانتيسم و پس از آن نهضت روشنگري کليساي کاتوليک را به چالش طلبيدند. و خود موجب بروز انقلابات اجتماعي و فکري فراوان شدند
در طي نهضت رنسانس بيشتر آثار ادبي روم و يونان ترجمه شد فرهنگ کلاسيک روزگار شرک از چنان ارزشي برخوردار شد که گويا زمانه به 15 قرن به عقب رفته است. ويل دورانت در مورد عقايد مردان عهد رنسانس چنين مي آورد: “اومانيست هاي عصر رنسانس با چنان افتخار از دوران طلايي روم ياد مي کردند که اصول مسيحيت اسطوره اي است که با نيازهاي اخلاقي و خيالي توده مردم سازش ناپذيراست, اما کساني که انديشه آزاد دارند نبايد آن را جدي تلقي کرد. اومانيست ها درسخنراني هاي عمومي خود از مسيحيت دفاع مي کردند؛ خويشتن را آشکارا پايبند مسيحيت نجات بخش نشان مي دادند و مي‌کوشيدند تا تعليمات مسيح و فلسفه يونان را هماهنگ کنند؛ اما همين تلاش سرانجام رسوايشان کرد؛ آنها به طور ضمني عقل را مرجع برتر مي دانستند و مکالمات افلاطون را با عهد جديد برابر مي نهادند و… زندگي اومانيست ها نمودار معتقدات واقعي آن ها بود، بسياري از آنان در عمل از موازين خلاقي دوران شرک، آن هم بيشتر از جنبه شهواني و نه رواقيش؛ پيروي مي کردند”308
مردان رنسانس با تن زدن از آخرت انديشي، با شور و شوق تازه‌اي به امکانات زندگي در همين دنيا نگريستند. ابتدا انظارشان به فرهنگهاي کلاسيک باستان ، به هنر و ادبيات، و به تعبير ديگر”دانش” دنيوي ولي غير علمي جلب شده بود. ولي نبوغ لئوناردو داوينچي در زمينه‌هاي مختلفي چون هنر، مهندسي و کالبد شناسي ظاهر شده بود. اکتشاف سرزمين هاي دور دست و پديده هاي طبيعي هر چه بيشتر کنجکاوي ماجراجويان را دامن مي زد. ديگر براي شقاق بين ايمان و عقل در فلسفه اواخرقرون وسطي و تخطئه اعتبار کليسا در نهضت اصلاح يعني اشتياق جست و جوي دانشي را که بتوان بدون توسل به اقوال ثقات قدما بر آن توافق کرد، تيز تر کرده بود. با از هم گسستن سنتز{عقل و دين يا علم و دين} قرون وسطي، تشتت و تنوع افکار بيشتر و روحيه پژوهش شايع تر گشته و نقش مهم تري به فرد ر طلب حقيقت واگذار شده بود 309
نتيج? نهضت رنسانس گرچه در سال‌هاي بعد رشد علمي اروپا بود؛ اما بستر نشو و نماي دانش را در غرب از همان ابتدا در بستري مشرکانه و غير ديني قرار داد. اومانيست ها آن چنان با اعجاب و عظمت از روم و يونان سخن مي گفتند که گويا تمام سالهايي که اروپا, مسيحي بوده است جز دوران عقب ماندگي و قرون تاريکي چيزي نبوده.
همچنين اومانيسم با تاکيد فراوان بر جنبه هاي شهواني و لذت طلبانه عهد کهن؛ زمينه شکل گيري علم در فضايي دنيوي و غير اخلاقي را فراهم کرد.و نقش مسيحيت در اين ميان قابل توجه است.چرا که رنسانس واکنشي در برابر ترويج بيش از حد زهد و رهبانيتي بود که مسيحيت بدان مي‌پرداخت. مسيحيت به جاي تنظيم درست روابط دنيا و آخرت و معرفي صحيح بهره گيري از نعمت‌هاي اين جهاني به رهبانيتي افراطي توصيه مي کرد.چنين توصيه هايي شايد درسالهاي ضعف و انحطاط جامعه روستايي غرب آرامش مي‌داد و فقر و بيچارگي مردم را توجيه مي کرد؛ اما با آشکار شدن نشانه‌هاي رشد اقتصادي اين نگرش زاهدانه در ميان روحانيون مسيحي نيز طرفداراند کمتري يافت. مسيحيت پاسخگوي نيازها و جامعه جديد نبود و قبل از آن که اقتدار رسمي خود را از دست بدهد در پرتو تحولات اروپا و نهضت‌هاي اصلاح طلبانه نفوذ خودرا به ويژه درميان اشراف و طبقه متوسط از دست داده بود و استقبال فراون مردم از ادبيات مشرکانه‌ي اومانيست‌ها درعهد رنسانس بهترين شاهد اين مدعا است.310
2) دانشمندان هنجار شکن
با مروري بر تحولات عقيدتي- مذهبي و فرهنگي- سياسي غرب به ويژه تحولات مربوط به دوره نو گرايي از سده 17 به اين طرف، در مي يابيم که چگونه دوره مزبور روند رو به رشدي را در جهت مبارزه با فلسفه و فلسفه کلاسيک از يک طرف و مخالفت با دين و دينداران از طرف ديگر نشان مي دهد. اصولا فلاسفه و نظريه پردازان و معماران عصر نوين از سده 17 به اين طرف به مبارزه جدي با عواملي پرداختند که به نظر آنان سد راه پيشروي تجدد گرايي و بيداري و مانع تحقق اهداف نوگرايان به شماار مي رفت. آنان از سويي با فلسفه مدرسي ارسطويي به مخالفت برخاستند، زيرا آن را ر معرفت شناس کافي نمي دانستندو از سويي به ضديت و مبارزه با کليسا برخاستند.
از سده 17 به بعد, يعني از عهد رنسانس به اين طرف، کم رنگ شدن تدريجي مظاهر و مفاهيم ديني را به صورت قابل ملاحظه اي مي توان از نظر گذراند وبه نوبه خود، هر يک از فلاسفه غربي اين دوره که مي رسيد، به نحوي از نظريه پرازان قبل خود تاثير مي پذيرفت و به گونه اي در تحولا فکري نسل بعد اثر داشت. همه اين تاثير ئ تاثرات به سهم خود حکم حلقات به هم پيوسته زنجيري را دارد که سير تحولات ديني و عقيدتي، فرهنگي- سياسي غرب را ترسيم مي‌کند. تجربه گرايي هابز، دست در دست نظام ديالکتيک هگل دارد و ديالکتيک هگل خوراک طبيعت گرايي را فراهم مي آورد؛ و هر سه با هم پشتوانه ماترياليس ميگردند و اين چهار با هم در نظريه تحول انواع داروين رخ مي نمايد. روح همه اين نظام هاي فکر ي يک چيز است و آن طبيعت گراايي يا ماده گرايي است. چنين روحي پشتوانه تفسير همه چيز حتي دين و آموزه هاي ديني قرار مي گيرد. دين بر اين اساس پديده اي طبيعي و تاريخي بيش نيست..پديده اي که از تجربه شخصي افراد بالاتر نمي‌رود و در گردونه تحولات اجتماعي و فرهنگي، رنگارنگ، تحول مي يابد، بي آن که از اصل ثابتي

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir