برخوردار باشد..311
بروز دانشمنداني که به تاييد مباني فکري علم بدون دين، کمک مي کردند تاثيرات فراواني در انحطاط فرهنگي غرب امروز دارد. “نيچه” و “ويلهلم” که از جمله مخالفين اخلاق و دين هستند. اعتقاد دارند: ” فرو ريختن ايمان به خدا، راه را براي پرورش کامل نيروهاي آفريننده انسان مي‌گشايد. خداي مسيحي با امرو نهي هايش ديگر راه را براي ما نمي‌بندد و چشمان انسان ديگر به يک قلمرو دروغين زبر طبيعي،به جهان ديگر به جاي اين جهان، دوخته نمي شود”312 به عقده نيچه، مسيحيت با ترغيب انسان ها به کسب به کسب صفاتي مانند نوع دوستي، شفقت، خيرخواهي، تسليم، و سرسپاري، شخصيت واقعي انسان را سرکوب مي کند و آن را از شکوفايي باز مي دارد.313
3) عقل گرايي افراطي
در نيمه قرن هجدهم که آن را”عصرروشنائي” مي‌گويند؛ عقل بمنزله معبودي‏ شناخته شد،که جهان خارج آفريده آن است‏ و ميتواند بر تمام نواحي زندگي تسلط يابد و در تمام آن موارد به راي خود عمل نمايد و انسان از اين جهت در کارهايش آزادي‏ کامل دارد و کسي جز خودش حق ندارد آن را محدود نمايد و از اين راه عصر دخالت دين در زندگي افراد بشر پايان يافت! عصر روشنائي با پايان قرن هيجدهم‏ پايان پذيرفت و قرن نوزدهم فرا رسيد و ضربهء مهلک خود را بر پيکر انسانيت و فلسفهء عقلي او وارد ساخت؛زيرا”فلسفه‏ ساختگي”اين قرن اعلام ميکرد که‏ “ماده”همان خداست!اوست که عقل‏ را پديد مي‏آورد و در ادراکات انسان‏ اثر ميگذارد!
از اين راه هم عقل و هم انسان کوچک، شمرده شد،نه تنها نتوانست خداي خود و خداي اشياء ديگر باشد بلکه مخلوق‏ “طبيعت”و بندهء”مادهء” بشمار آمد. سپس”داروين” با تئوري تکامل‏ تدريجي حيوانات و اينکه انسان از نسل‏ ميمون است ارمغان تازه‏اي براي بشريت‏ آورد و کتاب”بنياد انواع”را در سال‏ (1859)و کتاب”اصل انسان”را در سال(1871)منتشر ساخت. و از اين راه آدمي تمام شخصيتي را که طرز تفکر مذهبي از قبيل کرامت و گل سرسبد عالم بودن باو اعطا ميکرد از دست داد همانطور که فاقد نعمتهائي‏ ازقبيل:مثبت بودن و استقلال و تسلط داشتن که فلسفهء”عصر روشنائي” باو عنايت ميکرد،گرديد و آدمي در اين‏ عصر،بشکل حيواني درآمد مانند ديگر حيوانات و اگر براي او سيطره‏اي در اين عصر هست برگشت آن به حيوانات‏ ديگر در دوران گذشته است. اين طرز تفکر که آدمي نسبت بخود و جهان خارج از خود داشته و همه روزه‏ رنگ تازه‏اي بخود ميگرفته طبعا در نظامها و قوانين زندگي و رفتار فردي و اجتماعيش‏ اثرات سوئي داشته است زيرا بهيچوجه‏ ممکن نيست ميان طرز تفکر آدمي و رفتار خارجيش جدائي افکند. وهمچنين اثرات سوء اين طرز تفکر غلط، در رفتارش در برابر ميلهاي‏ فطري و استعدادها و نيروهايش و اخلاق‏ پسنديده اجتماعيش آشکار گرديد. لذا همواره اروپا گرفتار افراط و تفريط بود، افراط و تفريط ميان فشار و بي‏پروائي،پايمال کردن تمام غرائز و ميلها و نيروهاي طبيعي که در آدمي قرار داده شده و آزادي بي‏حساب و هيچگاه طريق اعتدال را نپيمود و راه درست را طي نکرد.‏314
اين عقل‌گرايي افراطي کار را بدان جا کشيد که از انسان غربي کسي ساخت که با توجه به عقل صرفش فقط به دنبال منفعت شخصي خويش بود؛ و اين تنها ثمر? ناچيزي است از جدا شدن از وحي .
2- علم و بحران محيط زيست
مغرب زمين که خود را به نوعي سکاندار علو و پيشرفت در جهان مي داند به زعم خودشان مي خواستند زندگي انسان را بهبود ببخشند، به طوري که بيشترين افراد از بيشترين امکانات بهره‌مند شوند. آن چه در وهله اول در ذهن بسياري از آنان وجود داشت خوشبختي انسانها به لحاظ مادي بود. بعضي از آن‌ها مي گفتند: بهبود وضعيت معنوي بشر وقتي ممکن است که وضعيت مادي او بهبود نسبي يافته باشد؛ پس ما از طريق بهبود وضع مادي بشر در واقع وضعيت معنوي او را ارتقا مي بخشيم؛ به عبارتي منشاء بسياري از درگيري ها، اختلاف ها، جنگ ها، کاستي ها، مشکلات مادي انسانهاست.اگر ما اين مشکلات را از بين ببريم، مشکلات معنوي ناشي از آن ها را نيزز نخواهيم داشت.315
امروز اينکه واقعا علم و مخصوصا شاخه تجربي علم يگانه مرجع صحت علمي در بهبود وضع مادي بشر زير سوال رفته است؛ زيرا با نوآوري هاي حاصل از دانش تجربي زمينه‌هايي تخريب مي‌شود که اصل بقاي انسان‌ها مورد تهديد قرارميگيرد. امروز بحران طبيعت به صورت آشکاري نشان مي دهد که تنها علم نمي تواند پاسخگوي تمام نيازهاي بشر باشد و سعادت او را تامين کند.
تصورات علمي پيشين در مغرب زمين بدين گونه بود که، طبيعت همان طور که منشاء مواد و انرژي است مي تواند مود زايد ناشي از توليدات صنعتي را در خود حل و جذب کند و دوباره به صورت سالم در اختيار او قرار دهد. غرب به اين نتيجه رسيده بود که هرچه توليد کند يا به شکل مواد زايد در طبيعت بريزد، طبيعت آن را جذب کند و دوباره آن را به صورت سالم در اختيار او قرار دهد؛ اين اکوسيستم مي تواند به طور نامحدود مواد زايد صنعتي را در خود نگاه دارد و در عين حال آسيبي نبيند316 اما بار ديگر ورق برگشت و عقل ناقص او اينک پي برده است که آلودگي آب و هوا تعادل محيط زيست را دچار مشکل کرده است ” دربسياري از مناطق، باران اسيدي مي بارد که ترش است و محيط گياهي را تخريب مي کند، برجانوران اثر نامطلوب ميگذارد”317
امروزه خود علمي که قرار بود به عنوان حافظ طبيعت عمل کند خود به دشمني باري طبيعت تبديل شه است. با رشد بي رويه صنعت و تکنولوژي، زمين با افزايش مدام دما روبرواست که ناشي از پديده گلخانه اي است؛ …همچنين يخ هاي قطب در حال آب شدن است و اين باعث بالا آمدن سطح آب هاي آزاد مي شود و پيش بيني مي شود که برخي از کشورهازير آب برود..”318استفاده بي شمار از درختان و منابع طبيعي آن هم در حد صنعتي آن صدمات جبران ناپذيري را به وجود آورده
ب- تربيتي- اخلاقي
ظاهرا قرار نيست هيچوقت انسان به اين باور برسد که عقل او به تنهايي مي تواند براي رسيدن به سعادتش کافي باشد؛ و در اوج عقل مداري اين انسان يا به دست خود يا با فراموشي برخي خوبيها خود را گرفتار دنيايي بي‌اخلاق نموه است. زماني از نظر اخلاقي، در اروپا، در دو طرف افراط و تفريط نسبت به اين موضوع، سپري مي شد؛ از يک سو شهوتراني و عياشي و فحشا در سراسر امپراتوري روم گسترده شده بود و از سوي ديگر رهبانيت با شرايط سختت و طاقت فرسا، به منظور فرار از فساد، دامنه هاي صحراهاو کناره شهرها را فراگرفته بود. شهرهايي که بزرگترين زهاد را در خود جاي داده بودند، پيشتازترين شهرها در فسق و فجور بودند.319 چنين جامعه‌اي قبل از رنسانس در اروپا وجود داشت. بعد از آن و تا اين دوره هم همان روحيات با اشکال مدرنش بروز کرده است و دنيايي که مدرنيزاسيون غرب بدان وعده مي داد باز هم رفته رفته حتي با کثرت خرد در برخي موارد رو به ذات قرون وسطايي اش آورد است.
1- سكولاريزاسيون
تعريف سکولاريزاسيون کاملا به دين وابسته است و سکولاريزاسيون فرايندي است که به عرفي شدن و عقلاني شدن نهادهاي ديني و انفکاک دين از دنيا و به حاشيه راندن دين از عرصه‌ي اجتماع اشاره دارد.320 اين نوع برداشت و برداشت از دين در غرب، به کنار نهادن نهاد دين منجر شده و عملا دين را به عنوان يک نهاد اخلاقي مهم به کنار نهاده و باعث بروز اخلاق خشک و عقلاني محض گشته. عقلي که همه خوبيها و اخلاق را درچارچوب نفع شخصي مي نگرد.
واژ? عرفي شدن (Secularization) در زبان هاي اروپايي در معاهد? صلح وستفاليا در 1648 به کار برده شد. در اين معاهده از واژه ي عرفي شدن براي توصيف انتقال سرزمين‌هايي که قبلا تحت کنترل کليسا بودند استفاده شد. اين سرزمين ها به مراجع سياسي غير روحاني انتقال مي يافتند. پيش از اين معاهده، از واژه ي Secularis استفاده مي شد و اهل کليسا از تمايز ميان امور ديني و عرفي براي طرح ادعاي برتر بودن امور مقدس بهره مي گرفتند.321
بايد گفت، واژ? سکولاريزاسيون دو معنا دارد: سکولاريزاسيون به منزل? يک واقعيت تاريخي، يعني سلب مالکيت از کليسا و به منزل? يک نظر جامعه شناسانه، يعني فرايند تقدس زدايي و عرفي شدن مظاهر اجتماعي و تفکيک نهادهاي ديني و غيرديني از يکديگر.322 ايان باربور مي گويد:
” متفکران عصر روشن گري از توانايي عقل نه فقط در حوزه ي علم و دين، بلکه در همه ي شئون حيات انساني مطمئن بودند. در کفايت عقل کوچک ترين شک و شبهه اي نبود و به وحي يا کتاب مقدس نقش تبعي داده شده بود”.323 در قرن هجدهم عقل به تدريج جانشين ضروريات و اصول عقايد مسيحيت مي شد.324 دئيست ها نمونه هايي از بيدادگري و بي اخلاقي را از روايات و حکايات کتاب مقدس بيرون کشيدند و اشخاصي مانند تامس پين، با اين کار خشنودي خود را از پيروزي عقل بر خرافات اظهار داشتند.325 بدين ترتيب انسان مدرن با اظهار بي نيازي از تعاليم ديني براي اداره ي زندگي خود به کفايت عقل فتوا داد.
و بدين ترتيب ديني که به دنياي مغرب، اخلاق و دستورات اجتماعي را عطا کرده بود به کناري گذاشته شد؛ و کم کم هنجارهاي اخلاقي مردم، طبق عقايد اومانيستي شکل گرفت و براي غرب اخلاقي را به ارمغان آورد که به همه مسايل اخلاقي به صورت نسبي مي نگريست.
در کتاب عصر امام خميني به نقل از روبرت کرين بنيان گذارمرکز تمدن و نوگرايي در آمريکا ومشاور وقت نيکسون رئيس جمهور اسبق آمريکا مي گويد:” نتيجه مبارزه مستمر با اين که دين نبايد تفکر و عمل قرار بگيرد … فقدان هر گونه سيستم منسجم اخلاقي در زندگي اجتماعي ايالات متحده آمريکا بوده است .”326
1) بحران معنويت
در بار? بحران معنويت موجود در غرب، مي تون بسيار سخن راند؛ از جمله علامه جعفري، از زبان انديشمند غربي، آورده‌ که: ” بر همه آشکار است که ما خود در راه نابود کردن فرهنگي هستيم، آنچه باقي مي ماند ديگر ايمن و محفوظ نيست. و اگر هنوز برباد نرفته است بدين جهت است که در معرض فشار مخرب قرار نگرفته است اما پايه‌اش سست است و با يک لرزش فرو خوهد ريخت. ظرفيت فرهنگي انسان مدرن کاهش يافته است، زيرا شرايط سبب تنزل آدمي و صدمه روحي وي شده است”.327
امروز مغرب زميني که بر اساس عقل محض و انسان گرايي شکل گرفته، نه تنها جسم خود را در تهديد جدي مي بيند که معنويت و روح و روان خويش را تباه شده مي داند، از اين نگراني دغدغه و اضطراب زندگي او را فرا گرفته و ره به جايي نمي برد و هم نگران اکنون خويش است و هم نگران آينده خويش و فرزندان. از اين که بتواند راهي به رهايي بيابد و دنياي سالم با طبيعت سالم نااميد است.
انسان مدرن امروز گويا فقط از لحاط تکنولوژيکي به پيشرفت رسيده ولي از لحاظ مردمي و انسانيت گامي پيش نرفته، بلکه به سياه‏ترين دوران سياه خويش بازگشته است؛ با يک تفاوت، و آن اين که از برکت قدرت علمي و فلسفي و ادبي خويش، بر خلاف گذشته، تمام جنايت‏ها را در زير پرده‏اي از تظاهر به

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir