ر اسلام، دين اسلام عبارت است از مجموعه معارفي كه در نسبت با خداوند تدوين يافته و در متن مقدس قرآن و سنت گرد آمده اند 41.
حامد الگار مي گويد: ” دين، مجموعه اي از احکام و عقايد است که خداي تعالي براي هدايت انسان و براي وصول به سعادت دنيوي و اخروي در پيشگاه آدمي قرار داده…..دين با دنيا و زندگي تنيده شده است و اصلا براي اصلاح زندگي و براي هدايت ما در بستر دنيا آمده است. دين شامل معارف عقلي، شهود قلبي، و عملي شرعي است42
علامه طباطبائي در تعريف دين چنين مي‏نويسد: “دين مجموعه معارف مربوط به مبداء و معاد و مانند آن و قوانين و مقررات فردي يا اجتماعي است که از طريق وحي و نبوّت به‌دست مي‏آيد.”43
با اوصافي و تعاريفي که از دين آورده شد به يک نکته پي برده مي شود، و آن اينکه دين مجموعه اي از آموزه‌هاي مختلف است که توسط مرجع يک دين براي مردم عرضه مي شود؛ اگر دين الهي باشد که آموزه‌هاي آن پشتوانه ماورايي حقيقي دارد و اگر دربردارنده آموزه‌هاي اين جهاني باشد در سطح همين دنيا کاربرد خواهد داشت.
ز- باور ديني
در معرفت شناسي در باره معناي” باور ديني” مي‌گويند: اين کلمه ترکيب است از دو واژ? “باور” و “دين”، و معناي دقيق آن اين است که اگر گزاره برگرفته از دين به انسان عرضه شود و ذهن مفاد آن گزاره را بپذيرد، در اين صورت باور ديني پديد آمده است، باور ديني پذيرش و اعترافي است که ذهن انسان نسبت به گزاره ديني دارد44
به نظر مي آيد معناي مترادف اين کلمه با توجه به معاني صورت گرفته در عربي، همان “عقيده” باشد؛ در المصباح المنير آمده است: ” عقيده چيزي است که انسان متدين به آن شده و اعتقادي نيکو و به دور از شک در آن داشته باشد”.45 در المعجم الوسيط آمده: ” العقيده؛ الحکم الذي لايقبل الشک فيه لدي معتقده، و في الدين، ما يقد به الاعتقاد دون العمل کعقيدت وجود الله و بعثه الرسل”46
از کنار گذاردن معناي فارسي و عربي به يک نتيج? واحد مي رسيم و آن هم: تصديق کردن يک سخن و يا اعتقاد و يا آن عقيده ديني است که قابل شک نيست.
و بايد خاطر نشان کرد که مراد ما از باور در اين پژوهش صرف اطلاع داشتن از يک آموز? ديني نمي باشد؛ بلکه مراد ما از متدين و يا معتقد کسي است که حرف هايي که به زبان او جاريست در قلب او هم نشسته باشد؛ و لذا در اين وقت است که مي‌گويم يک آموزه مي‌تواند يک فرد يا جامعه را به سوي پيشرفت ببرد يا نه؟
ک- تعامل فرهنگ، تمدن و باور ديني
انديشمندان قائل به همکاري اين سه عنصر باهم هستند. باورها و ارزشهاي فرهنگي، اساس حرکت و فعاليتهاي فردي و اجتماعي يک قوم محسوب مي گردند. يعني مثلث زندگي بشر را دين، فرهنگ و تمدن مي سازد. به طوري که فرهنگ و تمدني را در نزد هيچ قومي نمي توان يافت مگر آنکه شکلي از مذهب در آن وجود داشته باشد.47
وقتي به تاريخ بشر مي‌نگريم مي‌بينيم مردماني که در حوزه فرهنگها و قلمرو تمدّنها زيسته‌اند در پيدايش فرهنگ آنان و در پي آن در پيدايي تمدّن که بر شالوده آن استوار شده و انديشه هاي ديني نقشِ بنيادين داشته اند. واقعيت اين است که همان گونه که تمدّن را نمي‌توان مجرد و جدا از فرهنگ در نظر گرفت فرهنگها نيز به نوبه خود وامدار دين هستند. کم‌تر فرهنگ اثرگذاري مي‌توان يافت که از دين و چشم اندازهاي ديني جدا باشد.
در درازاي تاريخ، اديان زاينده و سازنده بسياري از تمدّنها بوده‌اند. به دنبال هر پيامبري، فرهنگ ديني ويژه پديد مي آمد و سپس تمدّني متناسب با آن فرهنگ ويژه، زاده مي شد.
هانتينگتون مي نويسد:” دين ويژگي عمد? هر تمدّني است و به قول کريستفر داوسن: اديان بزرگ شالوده هايي است که تمدّنهاي بزرگ بر آن بنا شده‌اند. از پنج دين جهاني که وبر برشمرده است چهار دين: مسيحيت اسلام هندوييسم و آيين کنفوسيوس تداعي کننده تمدّنهاي بزرگ هستند.48
تمدّنهاي بشري همان گونه که براساس تقسيم بندي هاي مختلف شناخته مي‌شوند براساس اديان نيز تقسيم مي‌پذيرند; زيرا عناصر فرهنگي اديان همچون روحي براي يک تمدن عمل مي‌کند. پس به هيچ روي نمي توان نقش سازنده و اثرگذار دين را در تاريخ تمدّن انسان ناديده انگاشت.
ديويد هيوم در بررسي تاريخ طبيعي دين مي نويسد: “اگر در پژوهش مسائل اجتماعي عامل دين را از ياد ببريم بخش بزرگي از تاريخ و تمدّن و ميراث فرهنگي جامعه را بايد کنار بگذاريم”49
ل- پيشرفت
اين کلمه در لغت تقريبا به يک معنا آمده است
دهخدا پيشرفت را به معني، شروع به پيش رفتن،‌مقابل پس رفتن و حرکت کردن به سوي مقابل تعبير نموده.50
و فرهنگ معين و عميد نيز با کمي اختلاف در تعابير تقريبا همين معنا را اراده کرده‌اند.
همانطور که درک تقريبا مشابهي از اين واژه در اذهان وجود دارد؛ با توجه به گستردگي حيطه هاي پيشرفت و گوناگوني عناصري که براي پيشرفت ارائه گرديده و نقشي که باورهاي گوناگون در تعريف و ارايه نوع پيشرفت ارادئه ي دهد مي توان گفت:
به نظر ما وقتي پيشرفت وقتي همراه تمدن استعمال شود، منظور اعتلا يافتن در ارکان تمدني خواهد بود که ما در بحث هاي مربوط به تمدن و اركان آن، به تفصيل به اين موضوع پرداختيم، و پيشرفت در هر کدام از ارکان مورد نظر پايه هاي پيشرفت تمدن را شکل مي دهد.. پس زماني مي گوييم يک تمدن رو به پيشرفت است که با توجه به تعاريف موجود، در هر يک از مولفه‌هاي تمدن و فرهنگ خود رو به پيشرفت باشد و البته با توجه به نوع بينش ما مسلمين به جهان منظور ما پيشرفتي خواهد بود که مانوس با فرهنگ اسلامي باشد.
م- انحطاط
هم? لغت شناسان، ازاين واژه، يک معنا را برداشت کرده‌اند. آن ها انحطاط را درلغت به معني سقوط از بالا به پايين آورده‌اند. صاحب العين بيان مي‌کند:”الحط: الحدر من العلو”51
دهخدا نيز اعتقاد دارد: “انحطاط” فرو افتادن، فرود آمدن، پست شدن، و به پستي گراييدن است”52
يکى از مباحث اساسى جامعه‏شناسى بحث علل پيشرفت وانحطاط جامعه است به اين معنا که چگونه يک جامعه ترقى مى‏کند و چگونه و چرا جامعه‏اى سقوط مى‏کندو پيرامون آن بحث هاي فراواني انجام شده است. و لذا اين که در اين زمينه بحث وجود دارد نشان مي دهد که فهم مشترکي براي درک انحطاط وجود ندارد. و لذا بايد در مورد عوامل انحطاط و مولفه‌هاي آن کمي تحقيق انجام گيرد تا منظور از انحطاط در تمدن به خوبي مشخص شود.
عوامل انحطاط
برخي از صاحب نظران معتقدند که هر تمدني در طول حيات خود سير تکامل مشخصي را طي مي کند . به عنوان نمونه ويل‏دورانت معتقد است که: “هر تمدني از ارزش‏هايي شروع مي‏گردد؛ ارزش‏هايي هدفمند و متعالي که پس از مدتي زمينه‏ي ظهور دانش و فنون را پديدار مي‏سازد. با رشد دانش، مردم به جاي توحيد و پرستش مبادي معنوي به ستايش علم و عقل مي‏پردازند و از اين هنگام است که جنگ ميان ارزش و دانش آغاز شده، موجب افول انگيزه‏هاي اوليه، که انگيزه‏هاي ارزشي است، مي‏شود. لذا موتور محرک جوامع کند شده، به تدريج متوقف مي‏گردد و در نتيجه دور انحطاط تمدن نمايان مي‏شود.”53 يعني جامعه‏اي که براساس ارزش شکل گرفته، با ظهور ضدارزش دچار از هم‏گسيختگي مي‏شود و از بين مي‏رود.
برخلاف ويل‏دورانت که جنگ ميان علم و دين يا دانش و ارزش را موجب فرسايش تدريجي تمدن‏ها مي‏داند، به نظر ابن‌خلدون، هر حکومت ابتدا باپيروزي آغاز مي‌کند و بعد خود را به دوران خودکامگي مي رساند و به اين ترتيب خود را به مرحله آسودگي و آرامش براي برخوردداري از نتايج پادشاهي مي رساند و مدتي را هم با مسالمت مي گذراند ؛ سپس وارد مرحله اسراف و تبذير شده و کم کم پايه هاي انقراض خود را در ميان مردم مي سازد54
انديشمند الجزايري به نام مالک‏بن نبي در دوران معاصر همين مراحل را به کلامي ديگر بيان مي‏کند. او مراحل سه‏گانه‏ي سير تمدن اسلامي را روح، عقل و غريزه ناميده، معتقد است هر تمدني با انگيزه‏ي الهي و روحاني به سرعت به کمال نزديک مي‏شود؛ مرحله‏اي که در آن عقل حاکميت پيدا مي‏کند، از اين دوره است که، اندک اندک، غرايز جايگزين عقل شده، تمدن به سوي هبوط ره مي‏سپارد.55 در تمدن اسلامي از قرن هشتم هجري به بعد مرحله تسلط غريزه بر روح آغاز شد و تمدن اسلامي از مرحله رشد خود دور شده است.
مي توان به اين نتيجه رسيد که: از آن ‏جا که ‏در تمدن ‏مجموعه‏اي‏ از امور فرهنگي، سياسي، اقتصادي و… مورد نظر است و نعالي در هرکدام از اين ها مي تواند تلقي پيشرفت را به وجود آورد ؛ به هم خوردن و به فساد کشيده شدن هر يک از امور مذکور مي‏تواند تمدن ‏را به ‏انحطاط کشانده يا از هم بپاشد؛ منتها و جهان بيني ها و طرز برخورد انسان با جهان و افعال در نوع درک او از انحطاط در جامعه موثر است. بنابر اين در موارد کمي، از ديد عده اي مي تواند امري نشانه زوال باشد و در نظر گروه ديگر نشانه‌اي از ترقي آن اجتماع.
ن- تأثير جهان بيني در پيشرفت و انحطاط
مسئله پيشرفت و انحطاط از مسائل علوم انسانى است و پيشرفت و انحطاط جامعه به نوع جهان‏بينى بستگى دارد و چون جهان بيني ها مختلف است تفسيرها از انحطاط و پيشرفت گوناگون است.
نگرش مادي به جهان، هستى را مساوى ماده مى‏داند و عالم و آدم را مادى معرفى مى‏کند. پس همه چيز را در چارچوب نفع دنيوي و حسي خواهد نگريست. وقتى جهان و انسان مادى باشد رابطه انسان و جهان نيز در همين مدار قرار مى‏گيرد و تحليل مى‏شود. پس به خوبي مي‌توان حدس زد که آن‌ها پيشرفت را فقط در مظاهر مادي زندگي مي بينند و هر گونه کم و کاست شدن در احوالات دنيوي براي آنها انحطاط محسوب مي شود.
امروزه نماينده اين طرز تفکر اهالي مغرب زمين محسوب مي شوند؛ اينان هر آن چه براي رسيدن به پيشرفت مادي لازم است را جزو اصول خود به حساب مي اورند و بدان پايبند هستند و غير آن را به به زنجير کشيدن فکر و انديشه مي دانند.
در جهان‏بينى الهى هستى اعم از ماده است بخشى از هستى ماده و بخشى از آن مجرد و غير مادى است. جهان نيز محدود به عالم‏طبيعت نيست. جهان نابود نمى‏شود بلکه جنبه جاودانه‏اى دارد، انسان نيز داراى وجود جاودانه است آن چه که بين گهواره و گور خلاصه مى‏شود جسد و جسم انسان است. اما آن چه که هويت واقعى انسان را مى‏سازد روح اوست و روح آدمى امرى جاودانه است. و چون روح جاودانه است ارتباطش با جهان نيز جاودانه است و جهان نيز غير از صبغه طبيعى و مادى. از صبغه ماوراء طبيعى و ملکوتى نيز برخوردار است اين جنبه ماوراء طبيعى و ملکوتى عالم جاويد است. 56
خدا محوري در همه ابعاد، در جامعه متمدّن اسلامي نظامي حاكم است كه مهم‌ترين ويژگي آن الهي بودن آن است. بر خلاف مغرب زمين که اومانيسم سراسر زندگي آن هارا پر کرده در اسلام كارگزاران خود را خدمتگزار مردم مي‌دانند؛ از استبداد و خودرأيي ابا دارند؛ نگاه آنان به قدرت، نگاه

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir