خواهيم پرداخت، قصص قرآن از ابعاد گوناگون عنايت بسياري به اين موضوع دارد. البته انذار و بشارت امت همانگونه که اشاره شد در اهداف و اغراض قصص قرآن در کتب علوم قرآني ذکر شده لکن در بيشتر موارد به ابعاد اين مطلب که يکي از ابعاد اساسي آن موضوع امامت است اشاره‏اي نشده است.
گفتني است علامه مجلسي در موارد متعددي با اشاره به بحث انذار و بشارت اذهان را به پيوند قصص قرآن کريم و مسأله امامت رهنمون ساخته است که ذيلاً به اين ديدگاه اشاره مي‌کنيم:
أ- علامه مجلسي در ذيل روايتي از امام باقر(ع) که با آيات “وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا..” و “وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ..” در ارتباط است،189 مي‌نويسد: “اينکه آيه اول در سياق قصه حضرت موسي(ع) و بني اسرائيل باشد و آيه دوم در مذمت فرعون و لشگريان اوست با اين مطلب منافاتي ندارد که آيه اول درباره ائمه اطهار(ع) و آيه دوم درباره دشمنان ايشان باشد. زيرا خداوند قصص قرآن را به اين منظور بيان کرده که اين امت را آگاه کند و به افرادي که راه سعادتمندان گذشته را در پيش مى‏گيرند، اشاره نمايد و افرادي که از اشقياء گذشته پيروي مى‏کنند، انذار نمايد. بنابراين ظواهر آيات درباره اولين است و بواطن آن درباره افراد شبيه آنها در ميان آخرين است”.190
ب- امام صادق(ع) در روايتي آيه “وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ” را در ارتباط با ائمه اطهار(ع) دانسته است.191 علامه مجلسي با اشاره به اينکه سياق آيه ظهور در اين دارد که ضمير در “منهم” به بني إسرائيل برمي گردد، مي‌نويسد: “هدف از بيان قصه در قرآن انذار کردن و بشارت دادن به اين امت است افزون بر اينکه رسول خدا(ص) فرمود: آنچه در ميان بني اسرائيل رخ داده است، در اين امت نيز رخ خواهد داد. بنابر اين بيان کردن قصه حضرت موسي(ع) و عطا کردن کتاب به او و اعطاء امامت به برخي از بني اسرائيل مانند هارون و فرزندانش، مانند ماجراي بعثت پيامبر اکرم(ص) و عطا کردن قرآن به ايشان و اعطاء مقام امامت به برادر و پسر عموي حضرت، علي بن ابي طالب و فرزندان اوست همانگونه که پيامبر(ص) به امام علي(ع) فرمود: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي هستي”.192
1-2-3- ارتباط امامت با نبوت در عرصه وصايت، خلافت و وراثت
ارتباط امامت و نبوت در عرصه وصايت، خلافت و وراثت نيز در شمار پيش فرضهاي استنباط کلامي از قصص قرآن است که اين مبنا را در ذيل عناويني چون “ارتباط خلافت با نبوت و امامت”، “انفصال مقام نبوت از امامت” و “ائمه وارثان انبياء، اوصياء و حجج الهي” مورد بررسي قرار مي‌دهيم:
1-2-3-1- ارتباط “خلافت” با “نبوت” و “امامت”
واژه خليفة يکي از واژگان ‏قرآنى ‏است که بارها در قرآن‏کريم بکار رفته ‏است لذا به منظور به منظور بازشناسي مفهوم‏‏‏‏ آن ابتدا بايد به معناى ‏‏‏‏‏‏‏لغوي آن توجه ‏‏‏‏‏‏‏نمود:
1-2-3-1-1- معنى ‏‏‏‏‏‏‏لغوي
خليل ‏‏‏‏‏ِبن ‏احمد(د 175ق) خليفه را به معني “من ‏استخلف مكان ‏من ‏قبله و يقوم ‏‏‏‏مقامه” دانسته ‏است.193 به گفته راغب اصفهاني “الخِلَافةَ” به معني نيابت از غير است و اين نيابت به دليل ‏‏‏‏‏ِغيبت ‏‏‏منوب ‏‏‏‏عنه، يا موت و يا عجز وي و يا به دليل‏‏‏‏‏ِ تشريف مستخلف است که خداوند بنا بر وجه‏‏‏‏‏‏‏ اخير، اولياء خويش را در زمين خليفه قرار ‏‏‏‏‏‏‏‏داده است مانند آيه ‏‏‏‏‏‏‏‏‏”هُوَ الَّذِى‏ جَعَلَكُم‏‏‏‏ خَلائِفَ فِى ‏الْأَرْضِ‏..”194 و آيات ديگر.195 ابن‏فارس(د 395ق) ريشه خلف‌ را داراي سه اصل دانسته‏: “اول: چيزي پس از چيز ديگر بيايد و در جاي آن قرارگيرد، دوم: نقطه مقابل ‏‏‏‏‏ِقُدَّام، و سوم ‏‏‏‏تغيُّر‌، وي در ادامه وجه ‏‏‏‏‏‏‏تسميه “خلافة” را ناظر به معنى ‏‏‏‏‏‏‏اول ‏‏‏‏‏ِدانسته ‏است”.196 شيخ‏‏‏‏‏ طوسي(د 460ق) نيز اين ‏‏‏‏‏‏واژه را از ريشه “خلف فلان‏ فلاناً فى ‏هذا الأمر” دانسته، به اين معني که شخصي پس از کسي در جاي وي قرار گيرد.197 بر اين‏‏‏‏‏‏ اساس واژه خليفه به معناي کسى ‏است که در جاي شخص پيشين و قائم مقام وي قرار گيرد.
“نبى” صفت مشبهه است كه در اصل از “نبأ” گرفته شده است. در برخي از مصادر لغوي به معني خبر آمده است.198 ليکن به گفته راغب نبأ خبرى است كه فايده بزرگى دارد كه به آن علم يا غلبه ظن حاصل شود و در اصل، نبأ به خبرى گفته نمى‏شود، مگر اينكه متضمن اين سه چيز باشد، و حق خبرى كه به آن نبأ بگويند اين است كه از دروغ عارى باشد، مثل تواتر، يا خبر خدا و پيامبر(ص).199
امام در لغت به معني کسي است که به او اقتدا مى‏شود و در امور مقدّم است.200به گفته راغب امام به معني “المؤتمّ به” انساني است که به سخن و کردار او اقتدا مى‏شود و نيز مى‏تواند کتاب باشد و يا موارد ديگر اعم از اينکه بر حق و يا بر باطل باشد.201
1-2-3-1-2- معنى‏‏‏‏‏‏‏اصطلاحي
در اصطلاح به خلافت‏‏‏‏‏‏‏‏ خداوند و به گمان برخي به خلافت ‏‏‏‏‏‏‏‏پيشينيان در زمين گفته مى‌شود. بستگي دارد که خلافت در ارتباط به چه کسي باشد خلافت خداوند يا اقوام پيشين به همين دليل در تفسير برخي از آيات اختلاف نظر وجود دارد. بنابر اين اگر خلافت در ارتباط با خداوند باشد، از آن شخص با عنوان خليفة خداوند و حجت معصوم الهي در زمين تعبير مى‏شود. اما اگر خلافت در ارتباط با امت‏ها‌‏ي پيشين باشد، مقصود از اين واژه جانشيني پيشينيان است.
اما در اصطلاح “نبيّ” کسي است که بدون واسطه بشر از ناحيه خداوند پيامي را مي‌رساند، و در اين معنا امام، مردم و ناقلان از پيامبر قرار ندارند، هرچند که همه آنها از ناحيه خداوند پيامي را عرضه کنند لکن اين به واسطه بشر مى‏باشد که همان نبي است. از معني امام نيز دو مطلب استفاده مي‌شود اول اينکه امام کسي است که مردم به افعال و اقوال او اقتداء مي‌کنند زيرا حقيقت لفظ “امام” در لغت کسي است که به او اقتداء مي‌شود مانند امام جماعت دوم اينکه امام تدبير، سياست و تأديب امت و دفاع از امت و نبرد با دشمنان و نصب واليان و امراء و قضات و اقامه حدود و امور ديگر را به عهده دارد.202
اما درباره اصطلاح امامت، تفتازاني مى‏گويد: “امامت رياست عامه در امر دين و دنيا به جانشيني از پيامبر(ص) است)”203 ابن‌‏خلدون نيز در تعريف خلافت و امامت و مى‏نويسد: “جانشيني از صاحب شريعت در حراست از دين و سياست دنياست”204 خواجه نصير طوسي و علامه حلي نيز بر اين باورند که امام کسي است که داراي رياست عامه در امور ديني و دنيوي در سراي تکليف است.205
1-2-1-3-3- کاربرد قرآني
واکاوي کاربردهاي اين واژه به نيکي نمايانگر مطلبي است که در معني اصطلاحي بيان شد. توضيح اينکه برخي بر اين ‏‏‏‏‏‏باورند که نفس و يا انسان ‏نوعي خليفه‏‏ خداوند در زمين ‏است، سهروردي(د 587ق) در خصوص اين ‏‏‏‏‏‏مطلب تصريح‏‏‏ِ کرده ‏است: “نفس، خليفة الله در زمين ‏است، همانگونه که فرمود: “وَ هُوَ الَّذِى‏ جَعَلَكُم‏‏‏‏ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُم ‏‏‏‏فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ..”206 و نيز فرمود: “..وَ يَسْتَخْلِفَكُم ‏‏‏‏فِى ‏الْأَرْضِ..”207 و نيز فرمود: “إِنِّى‏ جاعِلٌ‏‏ِ فِى‏ الْأَرْضِ ‏ِخَلِيفَةً” و فرمود: “يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى‏الْأَرْضِ..”208 “209 هادى‏سبزواري(د 1289ق) نيز با اشاره به آيه ‏‏‏‏‏”إِنِّى ‏جاعِلٌ‏‏ِ فِى ‏الْأَرْضِ ‏ِخَلِيفَةً” و تعلّم ‏‏‏‏اسماء حسني توسط آدم، همه حيوانات و نباتات را مظهر اسماء الهي دانسته و در ادامه انسان ‏کامل را مظهر کل ‏‏‏‏‏ِأسماء حسناى ‏‏‏‏‏‏‏الهي دانسته لذا از عبارات‏‏‏‏‏‏‏‏ِ وي برمى‌آيد که هر دو ديدگاه را پذيرفته ‏است.210
از عبارات‏‏‏‏‏‏‏‏‏ علامه ‏‏‏‏‏‏‏‏‏طباطبايي در تفسيرش مى‌توان ‏دريافت‏‏‏‏‏‏‏‏ِ که وي هر دو ديدگاه را پذيرفته ‏است ‏‏‏‏‏‏‏‏ِزيرا وي مراد از “خلافت” در آيه‏‏‏‏‏ “..وَ يَجْعَلُكُم‏‏‏‏ خُلَفاءَ الْأَرْضِ..”211 را خلافت زميني دانسته که خداوند آن را براي انسان قرار داده است که در زمين و آنچه در آن وجود دارد، هرگونه که خداوند بخواهد تصرف کند همانگونه که خداوند فرمود: “إِنِّى‏ جاعِلٌ‏‏ِ فِى ‏الْأَرْضِ ‏ِخَلِيفَةً””212
از سوي ديگر مراد از خلافت‏‏‏‏‏‏‏‏ِ در آيه ‏‏‏‏‏شريفه “يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى‏الْأَرْضِ..”213 را “خلافة ‏الله” دانسته و آن را بر آيه‏‏‏‏‏ “إِنِّى ‏جاعِلٌ‏‏ِ فِى ‏الْأَرْضِ ‏ِخَلِيفَةً” منطبق ‏‏‏‏‏دانسته و بر اين باور است که يكى‏ از شؤون‏ خلافت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِاين ‏است ‏‏‏‏‏‏‏‏ِكه صفات‏‏‏‏‏‏‏‏ِ و اعمال ‏‏‏‏‏ِمستخلف را نشان‏‏‏‏‏‏دهد، و آينه صفات ‏‏‏‏‏‏‏‏ِاو باشد. كار او را انجام دهد. خليفه خدا در زمين بايد متخلق به اخلاق ‏‏‏‏‏الهي باشد، و آنچه خدا اراده مى‏كند او اراده كند، و آنچه خدا حكم ‏‏‏‏مى‏كند او همان را حكم ‏‏‏‏كند و جز راه خدا راهى ‏نرود، و از آن راه تجاوز ‏نكند. لذا با آوردن “فا” بر سر جمله ‏”..فَاحْكُم ‏‏‏‏بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ..”214 داوري نمودن به حق را نتيجه و فرع ‏‏‏‏ِآن خلافت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِقرار‏‏‏‏‏‏‏‏ داده است.215
‏علامه ‏‏‏‏‏‏‏‏‏عسکري نيز مراد از “خليفة اللّه” در زمين را نوع ‏‏‏‏ِانسان ندانسته بلکه آن را در ارتباط با مقام ‏‏‏‏‏‏‏‏‏نبوت و امامت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِدانسته و به آيه ‏‏‏‏‏”إِنِّى‏ جاعِلٌ‏‏ِ فِى ‏الْأَرْضِ‏ِ خَلِيفَةً” استناد کرده و به دو ديدگاه خداوند “آدم” و “نوع‏‏‏‏ِانسان” را خليفه خود در زمين ‏قرار‏‏‏‏‏‏‏‏داده، اشاره ‏‏‏کرده است و سپس آيه‏‏‏‏‏ “يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى‏الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ..”216 مؤيد تفسير ‏‏‏‏‏اول دانسته‏ است زيرا اگر معناى‏ آيه‏‏‏‏‏ “خليفه بودن نوع‏‏‏‏ِ إنسان” بود، تخصيص داود به خليفه ‏‏قرار‏‏‏‏‏‏‏‏دادن وي در زمين از ميان نوع ‏‏‏‏ِانسان‏ها معنايي نداشت، ديگر اينکه فاء سببية در “فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ” دلالت‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‌کند بر اينکه عطا کردن حق‏‏‏‏‏ حکم در مردم به حضرت داود(ع) به سبب‏‏‏‏‏‏ِ “خليفه ‏‏خدا” بودن وي بوده است. به عبارت ‏‏‏‏‏‏‏‏ِديگر حق‏‏‏‏‏حکم فرع ‏‏‏‏ِبر خليفه ‏‏بودن اوست لذا در آيات ‏‏‏‏‏‏‏‏‏ديگر تصريح به حق ‏‏‏‏‏حکم به برخي از افراد برگزيده‏‏‏‏‏‏، دليل ‏‏‏‏‏ِبر “خليفه‏‏ خدا” بودن ايشان ‏است ‏‏‏‏‏‏‏‏ِمانند آيات ‏‏‏‏‏‏‏‏‏”إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدى ‏وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا..”217 و “إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ..”218”.219 مؤيد اين‏‏‏‏‏‏ ديدگاه، تصريح محمد تقي مجلسى است‏‏‏‏‏‏‏‏ِ که به استناد احاديث متواتره از ائمه اطهار(ع) مراد از آيه “إِنِّى‏ جاعِلٌ ‏‏ِفِى ‏الْأَرْضِ‏ِ خَلِيفَةً” مطلق ‏‏‏‏‏خليفه از حضرت ‏‏‏‏آدم(ع) تا حضرت ‏‏‏‏صاحب ‏‏‏‏‏‏ِالزمان(ع) است. يعنى مقرر ساخته‌ام كه خليفه از

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir