http://goldo.altervista.org

http://goldo.altervista.org

بد، روشنگر یا گمراه کننده دانست (نگ. رورتی 1982: 203). بنابراین در فرهنگ پست مدرنِ رورتی نیز مرزهای دقیق میان حوزه ها از بین می روند و هیچ نوع گفتمانی، حتی دین، تحت عنوان اینکه «فردی» یا «صرفاً بیانی» یا «کمتر عقلانی» است نمی تواند مورد سلطه قرار گیرد، چراکه دیگر هیچ فراروایتی وجود ندارد که بتوان در قالب آن، به نحو معناداری چارچوب هایی برای این نوع تمایزها ترسیم نمود (نگ. پیترز 1996: 204). روشن است که در چنین جامعه ای کاوش دینی به شکلی صلح آمیز با علم و دیگر گونه های کاوش همزیستی خواهند داشت و نیازی نیست به دنبال یک نظریه ی شامل در عقلانیت یا زمینه ای مشترک باشیم که در قالب آن، شکلی از کاوش به شکلی دیگر تقلیل یابد. متن کامل در سایت 40y.ir
همانطور که این مرور اجمالی نشان داد، تأثیرگذارترین حملات نابنیان گرایانه ی معاصر بر ایده ی مدرن ِ بنیان های ضروریِ دانش را می توان در کار فلسفیِ کواین و رورتی مشاهده نمود. همچنین روشن می شود که اینان هم پیمانان مهمی برای تجدید نظر ژوزف رز نسبت به فلسفه پست مدرن علم هستند. اکنون مشخص می شود انتظارات عینی دانش مدرن کدامند: بنیان گرایان از بیم فروکاهش مداوم سیر قهقرایی و بی پایان توجیه، بطور دلبخواهی محدوده ای را تعیین می کنند که هیچ توجیهی در آن نمی تواند واقع شود و آن محدوده را بنیان راستین تمام دانش دانستند (نگ. تیل 1994: 35-30). این باورِ بنیان گرایانه که دلایل کافی برای دانش در نهایت بر وجود دیگر باورهایی وابسته است که خود هیچ توجیهی نیاز ندارند، در حقیقت بیانی از درد معرفت شناختی یا «نگرانی دکارتی» (نگ. برنشتین 1983: 20-8) است که طبق آن، بدون بنیان ها، دانش در حقیقت صرفاً عقیده خواهد بود.
حملات فزاینده بر مدرنیته و مفروضات ویژه ی بنیان گرایانه اش به برخی الهی دانان معاصر جرئت داد تا فلسفه ی نابنیان گرا را منبع اصلی بازبینی حوزه ی خود قرار دهند. به نظر می رسد نگرش بی شکل پست مدرن با عبور از دوراهیِ تقابلِ دانش عینی در برابر دینِ اساساّ ذهنی، به گونه ای یک بافت پذیراتر را برای تأملات الهیاتی ایجاد نموده است. با این وجود الهی دانان صرفاً برای اهداف فرقه ایِ خود می توانند نابنیان گرایی را برگزینند و در تلاشی برای مشروع ساختن فعالیت الهیاتی، اغلب الهیات هایی تولید می کنند که نسبت به حساسیت های پست مدرن طنین ضعیفی داشته یا هیچ واکنشی نداشته اند. امروزه نسبتاً به راحتی می توان دریافت چرا الهیات به بنیان گرایی متهم شده است: یک مدل الهیاتی بنیان گراست اگر استدلال های آن با مفروضات فلسفی مشکوک آلوده شده باشد یا بواسطه ی توسل مداوم آن به تعابیر بنیان گرایانه ای از تبیین نظری، انسجامش بعنوان یک حوزه ی پژوهشی متزلزل شده باشد. این مسئله بویژه زمانی رخ می دهد که الهیات-دقیقاً همچون «اسطوره ی موزه ی» کواین- یک طرح واره ی مفهومیِ عینی و «حقیقی» ایجاد نماید و آنرا به رسمیت بشناسد، که تنها از طریق آن بنیان گراییِ خود را در کل شبکه ی مفهومی گسترش دهد. در این شبکه ی مفهومی، معانی الهیاتی، حیات تعلیماتی و اعتقادی خاص و مستقل از کاربرد و کارآیی شان در زبان به دست می آورند.
با توجه به این مسئله، روشن می شود که در الهیات، نه تنها تمامی صورت های بنیان گرایی و ایمان گرایی همواره دست در دست یکدیگر دارند، بلکه نسبیتی که نابنیان گراییِ پست مدرن متضمن آن است، چالش معرفت شناختی بسیار ویژه ای نسبت به الهیات مسیحی ایجاد می کند. همانطور که پیشتر ملاحظه شد تمامی فلسفه های نابنیان گرا استدلال می کنند که هیچ پیش فرض مقتدرانه ای در تجربه یا عقل وجود ندارد و این چالش نسبت به کارآیی بنیان هایِ معتبرِ توجیه گر، به همان اندازه که برای فلسفه مهم است برای الهیات نیز اهمیت دارد. بنابراین به نظر می رسد هم بنیان گرایی و هم نابنیان گرایی، الهیات را با یک دوراهی اجتناب ناپذیر مواجه می سازند. این مسئله بویژه زمانی ایجاد می شود که مدعیات الهیاتی برای فهم پیش فرض مقتدرانه ی وحی خداوند در متن مقدس یا در سنت مجاز تفسیر آن در تاریخ، بصورت تلاش هایی معقول ارائه شوند. جان تیل این را به خوبی بیان داشته است: به نظر می رسد الهیات رشته ای است که با نوعی تعهدات معرفت شناختی شکل گرفته که اغلب فیلسوفان معاصر آنها را آشکارا بنیان گرا تشخیص می دهند و بنابراین در برابر نقد نابنیان گرایانه کاملاً آسیب پذیر هستند (نگ. 1994: 41). از این منظر به نظر می رسد حتی تعریف کلاسیک آگوستینی از الهیات، بصورت «فهمِ در جستجوی ایمان»، کاوش عقلانی را فرعِ اقتدار مفروضِ ایمان به وحی خداوند قرار می دهد. بنابراین آیا یک الهیات با حساسیت های پست مدرن می تواند به گونه ای موثق، موضعی فلسفی همچون نابنیان گرایی را بپذیرد یا اینکه همواره محکوم به بنیان گرایی و ایمان گرایی است؟ به نظر می رسد یک نقد نابنیان گرا یا ضدبنیان گرا نسبت به عقلانیت انسان، به اغلب مدعاهای مقتدرانه ی خود الهیات گسترش می یابد، و گویا این گفته ی خردمندانه ی تیل را تضمین می نماید که «به نظر می رسد نقد نابنیان گرایانه و الهیات، گونه هایی به کلی ناسازگار از احتجاجات و موضعی گیری ها نسبت به امکانات، محدودیت ها و اقتدار دانش انسانی هستند» (تیل 1994: 41). اما آیا راهی مطمئن و سازنده وجود دارد که بتوان نقدهای نابنیان گرایانه پست مدرن نسبت به الهیات را بدون در افتادن در خطرات معرفت شناختی نابنیان گرایی پاسخ داد؟ دقیقاً به جهت یافتن راهی به بیرون از دو راهی بنیان گرایی و نابنیان گرایی است که در نهایت مفهوم پسابنیان گرایی در عقلانیت را مطرح خواهم ساخت.

نابنیان گرایی و الهیات های روایی متن کامل در سایت 40y.ir
با وجود تمامی تفاصیل مطرح شده، نابنیان گرایی با کمال تعجب به گونه ای بسیار موفق، الهیات را نسبت به حساسیت های پست مدرن آگاه ساخت. این مسئله بطور خاص در مورد انواع گونه های الهیات های پسالیبرال و روایی صادق است که البته ادعا می کنند چالش های نابنیان گرای پست مدرن را جدی گرفته اند. در نهایت، ایده ی لیوتاردیِ اهمیت دانش روایی، بسیار مشابه فلسفه ی پست مدرن علم، در تلاشی جدی برای شکل دهی مجدد به هویت الهیات مسیحی به کار گرفته شد. البته مقوله ی روایت برای تبیین کنش انسانی، ایجاد ساختارهای آگاهی انسانی، نشان دادن استراتژی های مطالعه، تبیین توسعه ی تاریخیِ سنت و فراهم ساختن جایگزینی برای معرفت شناسی بنیان گرا و/یا دیگر معرفت شناسی های علمی به کار گرفته شده است (نگ. هارواز و جانز 1989: 2 به بعد). الهیات رواییِ نابنیان گرا با تشخیص اینکه خودِ عقلانیت و بنابراین تمامی شیوه های استدلال، تمامی استراتژی های تعقل و کل تبیین تاریخی، بافت و صورتی اساساً روایی دارند؛ این موضوعات روایی را گامی به جلوتر برد.
بنابراین الهیات روایی بعنوان پارادایمی برای الهیات پست مدرن، بطور مستقیم از این باور عمیق بر آمده است که جوهر هویت فرد انسانی را روایت مندیِ زمان مند80تشکیل می دهد. با این وصف، الهیات روایی در باورهای دینی که در داستان ها جاگیر شده اند و درباره ی شرایط روایی پایه ی سرشت انسان تأمل می نماید. الهیات روایی این روایت مندی پایه را جدی گرفت تا بتواند از منظر ماهیتِ دانش ویژه ی دینی بیاندیشد. امروزه الهی دانان برجسته ای با گونه های مختلف الهیات روایی پیوند یافته اند که برخی از آنان عبارتند از: پل ریکور81، هانس فرای82، جرج لیندبک83، یوهان باپتیس متز84، رونالد اف. تیمان85، استنلی هارواز86 و جیمز مک کلندان87. در جایی دیگر به تلاش چشمگیر گری ال. کامستاک88 (1987) برای تلاش و یافتن پیوندی روش شناختی میان دو کرانه از الهیات معاصر امریکایی یعنی صورت های تجدیدنظر طلب و پسالیبرال اشاره داشته ام (نگ. فون هویستین 1997الف: 180به بعد) و اکنون مایلم با تفصیل بیشتری به این بحث بپردازم. به نظر کامستاک الهیات های روایی را به دو دسته متمایز می توان تقسیم نمود که هر یک، کم و بیش مجموعه پیش فرض ها و روش شناسی های مشخصی دارند. کامستاک این دو گروه الهیات روایی را تحت عنوان «روایت گرایان خالص»89 و «روایت گرایان ناخالص»90 تقسیم کرده است. روایت گرایان خالص را می توان توصیف گرایان نابنیان گرا، فرهنگی-زبان شناختی و ملهم از ویتگنشتاین توصیف نمود (نگ. کامستاک 1987: 688 به بعد). در نظر الهی دانانی همچون فرای، لیندبک و هارواز، روایت بعنوان یک صورت ادبی مستقل، بطور ویژه برای تأمل الهیاتی نابنیان گرا مناسب است. در اینجا روایت جایگاه ویژه ای در ایجاد اظهارات الهیاتی دارد در حالیکه تعقل انتزاعی و مقوله های فلسفی از وظایف ضروری الهیات نیستند. از این منظر، ایمان مسیحی با چنگ انداختن به قواعد دستوری و مفاهیم متن و اجرای آن، به بهترین شکل قابل فهم است. از سوی دیگر روایت گرایان ناخالص از حلقه ی ربط گرایان91 هرمنوتیکیِ تحت تأثیر گادامر الهام گرفته اند (نگ. کامستاک 1987: 688). الهی دانانی همچون دیوید تریسی92، سالی مک فاگ93 و پل ریکور در عین موافقت با «روایت گرایان خالص» بر سر نقش محوری روایت در انتقال داستان مسیحی، برای روایت کارکرد الهیاتی مستقل و منحصربفردی در نظریه پردازی الهیاتی قایل نیستند. از نظر آنها روایت به راستی مدعاهای فلسفی، تاریخی و روان شناختی را نشان می دهد- مدعاهایی که لازم است در بحثی میان رشته ای مورد ارزیابی قرار گیرند. بعلاوه الهی دانانِ رواییِ خالص، بسیار آگاهانه به دنبال ایجاد یک پارادایم پست مدرن برای الهیات هستند، در حالیکه تجدید نظرطلبان، با تلاش هایی گسترده و به شکلی خلاقانه در جستجوی اصلاح پارادایم های زبان، عقل و اجرای سنت لیبرال هستند تا مدعاهای شناختی تأمل الهیاتی را موجه سازند.
صرفنظر از تلاش کامستاک برای پیوند الهیات های پسالیبرال و تجدیدنظرطلب از طریق روایت، به نظر می رسد اکنون روشن است از آنجا که الهیات روایی تلاش می کند به شکلی نابنیان گرایانه تمامی مشروعیت جهانی مدرنیستی را رد نماید و تمرکز بر تأمل الهیاتی بصورت محلی را جایگزین آن سازد، از ماهیتی سراسر پست مدرن برخوردار است. این بازسازی روایی الهیات پست مدرن بطور خاص زمانی جالب است که دریابیم این سه ویژگی – توصیف، تبیین و توجیه- در میان دسته ای از الهیدانان روایی مشترک است (کامستاک 1987). همه ی الهی دانان روایی توافق دارند که در الهیات، توصیف قابل قبول بایستی در قالب روایت ها و بیوگرافی های خودِ متن مقدس صورت گیرد و نه در مقوله هایی بیگانه با داستان های کتاب مقدس. البته الهی دانان روایی به هیچ وجه تقکر انتقادی را رد نمی کنند اما در تلاش برای ایجاد یک الهیات مسیحیِ اساساً بافت محور، نسبت به عقل نظری و هر گونه تلاش در جهت معرفت شناسی بنیان گرا بیمناک و نگران هستند. از آنجا که الهیات مسیحی اساساً توصیفی و قاعده بنیان دانسته می شود، بنابراین چنین الهیاتی نباید بیرون از مرزهای جماعت مؤمنان قرار گیرد، چراکه در چنین جماعتی نوع فعالیت و

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir