را به تسلیم شدن و پرداخت باج ترغیب کرد.
رستم خود را به دربار رساند و نامه‌ی کاووس را به شاه داد. شاه مازندران تسلیم شدن را نپذیرفت و رستم با خشم و اندوه به سوی کاووس بازگشت و او را به جنگ با شاه مازندران تشویق کرد. ایرانیان به سمت لشکر مازندران پیش رفتند. دو لشکر به هم رسیدند و رستم پیشاپیش لشکر ایران پهلوانی به نام جویان را شکست داد و هر دو لشکر با یکدیگر به نبرد پرداختند. پس از یک هفته جنگ کاووس سر بر آسمان کرد و از خداوند پیروزی خواست. بار دیگر دو لشکر به جنگ پرداختند و رستم خود را به شاه مازندران رساند و نیزه‌ای بر کمرگاه او زد. شاه مازندران با استفاده از جادو تبدیل به کوهه‌ای از سنگ شد. رستم سنگ را پیش سراپرده‌ی کاووس آورد و تهدید به خرد کردن آن با تبر کرد. شاه مازندران به تکه‌ای ابر سیاه تبدیل شد و رستم توانست او را به چنگ آورد. کاووس او را به دست دژخیم سپرد تا بکشد.
پس از آن کاووس یک هفته خدا را نیایش و سپاس کرد و یک هفته نیز سپاه ایران به شادخواری پرداختند. پس از آن رستم از کاووس خواست که شاهی مازندران را آن‌گونه که قول داده بود به اولاد واگذار کند. کاووس چنین کرد و به ایران بازگشتند.
در ایران نیز مردم به بزم و شادی پرداختند و کاووس هدایای بسیار همراه با منشور فرمان‌روایی نیم‌روز به رستم تقدیم کرد و رستم با شادمانی به سیستان رفت.

رزم کاووس با شاه ‌هاماوران
پس از آن کاووس تصمیم به لشکرکشی گرفت و از ایران به توران و چین و سرزمین مکران رفت و بزرگان آن سرزمین‌ها به او باج دادند. به دنبال آن به سوی بربرستان رفت و شاه بربر به جنگ با کاووس شتافت و بربرستان نیز سرانجام تسلیم شد و پس از آن به زابل رفت و یک ماه مهمان رستم بود. در این هنگام به کاووس خبر رسید که سرزمین‌های مصر و شام سر از بندگی او پیچیده‌اند. کاووس به نبرد با ایشان شتافت. سرزمین‌های مصر بربر و‌ هاماوران با یکدیگر متحد شدند و به نبرد با کاووس پرداختند. سرانجام شاه ‌هاماوران تسلیم کاووس شد و پذیرفت که بدو باج و ساو دهد و کاووس به او امان داد.
کسی به کاووس آگاهی داد که شاه ‌هاماوران دختری بسیار زیبا در سرا دارد و کاووس مردی دانا و گران‌مایه برای خواستگاری به ‌هاماوران فرستاد. شاه ‌هاماوران اندوهگین شد زیرا تنها همین یک دختر را داشت امّا از طرفی یارای مقابله نداشت و با اندوه دخترش سودابه را فراخواند و ماجرا را با او در میان نهاد. سودابه به پدر گفت: چرا باید از خویشاوند شدن با چنین شاه تاج‌داری اندوهگین شوی؟ شاه ‌هاماوران فهمید که سودابه نیز بدین پیوند تمایل دارد. پس با دلی پراندوه سودابه را با هدایای فراوان به سوی کاووس فرستاد و کاووس با او ازدواج کرد امّا شاه ‌هاماوران هم‌چنان اندوهگین بود تا این‌که پس از یک هفته پیکی را نزد کاووس فرستاد و او را به مهمانی در کاخ خویش دعوت کرد. سودابه‌ اندیشه‌ی شوم پدر را دریافت و کاووس را از این مهمانی برحذر داشت امّا کاووس باور نکرد و با دلیران و پهلوانان به آن مهمانی رفت. شاه‌ هاماوران استقبال گرمی از ایشان کرد و یک هفته از ایشان پذیرایی کرد و پنهانی به شاه بربرستان خبر داد تا بدان‌جا بشتابد و شبانه لشکر بربرستان به ‌هاماوران ریختند و کاووس و گودرز و توس را اسیر و در دژی بر بالای کوهی زندانی کردند. با شنیدن این خبر سودابه شیون و زاری بسیار کرد و گفت که می‌خواهد در کنار شوهرش حتی در اسارت باشد. شاه‌ هاماوران نیز خشمگین شد و او را نزد کاووس در زندان فرستاد. بازمانده‌ی لشکر کاووس به ایران بازگشتند و خبر اسارت کاووس در جهان پیچید و از سویی تورانیان و از دیگر سو تازیان به ایران تاختند و افراسیاب تورانی تازیان را از ایران بیرون راند و خود بر تخت نشست. عدّه‌ای از سپاه ایران نزد رستم رفتند و از او یاری طلبیدند. رستم اندوهگین گشت و با سپاهش به راه افتاد. رستم نامه‌ای به شاه‌ هاماوران نوشت و او را سرزنش کرد که ناجوان‌مردانه کاووس را به اسارت گرفته است و او را تهدید کرد که اگر کاووس را آزاد نکند به مجازات سختی گرفتار خواهد شد. شاه ‌هاماوران نیز در پاسخ او را به جنگ دعوت کرد و رستم از راه دریا خود را به ‌هاماوران رساند و شروع به تاراج و کشتن کرد. خبر به شاه‌ هاماوران رسید و او نیز با لشکر به جنگ رستم رفت. وقتی لشکر ‌هاماوران رستم را دیدند پراکنده و گریزان شدند و به ‌هاماوران بازگشتند و شاه‌ هاماوران به مصر و بربر نامه نوشت و یاری خواست و ایشان نیز با لشکر‌های خود به یاری‌ هاماوران شتافتند. رستم پنهانی‌نامه به کاووس نوشت که من نگران جان تو هستم. مبادا که به کین شکستشان از من در نبرد تو را بکشند و کاووس پاسخ داد که نگران جان من نباش و هیچ کس از ایشان را زنده مگذار. فردای آن روز نبرد آغاز شد. رستم شاه شام را اسیر کرد و شاه ‌هاماوران تسلیم شد. با این پیمان که کاووس را نزد رستم بیاورد و گنج و تاج خود را تسلیم کند. کاووس آزاد شد و از گنج‌هایی که به دست آورده بود دستور داد تا مهد زرّینی را بسازند و سودابه را بر آن نشاند. پس از آن کاووس نامه‌ای به افراسیاب نوشت که ایران را رها کن و به همان توران بسنده کن زیرا که ایران جایگاه من است و تو توان مقابله با من را نداری! افراسیاب در پاسخ نوشت: تو اگر سزاوار شاهی ایران بودی به مازندران حمله نمی‌کردی. ایران از آن من است زیرا که نواده‌ی فریدون هستم و دیگر این‌که با شمشیر خویش تازیان را از ایران بیرون راندم و اکنون نیز آماده‌ی نبرد با تو هستم! چون آن سخن به کاووس رسید به افراسیاب حمله کرد و در این جنگ بخت از افراسیاب برگشت. دو سوم سپاه توران کشته شدند. افراسیاب ندا در داد و لشکریانش را به جنگ تشویق کرد و گفت هر کس که بتواند رستم را به چنگ آورد دخترم را به او خواهم داد. امّا باز هم تورانیان شکست خوردند و ناچار عقب نشستند. کاووس به پارس آمد و به بزم و شادمانی پرداخت و جهانی او را اطاعت کردند. کاووس جهان‌پهلوانی را به رستم سپرد.
کاووس دستور داد بر فراز البرزکوه خانه‌ای بسازند و دیوان از آن رنج‌ها به ستوه آمدند. پس بفرمود که از سنگ خارا دو خانه برای آخور اسبان بسازند و دو خانه‌ی دیگر از آبگینه برای خورش و پرورش تن و دو خانه‌ی دیگر از نقره‌ی خام برای نگهداری سلاح‌های نبرد و یک کاخ زرّین برای نشست در آن‌جا برپا کنند. در این کاخ‌ها گرمای تابستان و سرمای زمستان وجود نداشت. هوا خوش بو چون عنبر و بارانش «می» بود و همه ساله بهار بود و از درد و غم و رنج دور بود و دیوان از وجود این کاخ‌ها رنجور و نالان بودند.
روزی در بامدادان ابلیس با دیوان انجمن کرد و گفت: کار ما از دست این شهریار به رنج و سختی در آمده است. اکنون باید دیوی چیره دست و فریبکار برود و جان کاووس را گم‌راه و رنج را بر دیوان کوتاه کند و با این کار سرش را از راه یزدان پاک بگرداند و بر فرّ زیبایش خاک افشان کند. دیوان سکوت کردند و از بیم کاووس جرأت پاسخ نداشتند. تا این‌که دیوی دژخیم برپای خاست و گفت این کار من است. خود را به شکل غلامی سخن‌ور و شایسته درآورد و صبر کرد تا زمانی که کاووس برای شکار بیرون آمد نزد او رفت و بر زمین بوسه داد و دسته‌ای گل به کاووس داد و بدو گفت: با این فرّ زیبایی که تو داری چرخ گردون سزاوار و جایگاه تو است. همه‌ی گیتی و شبانی گردن‌کشان به کام تو شد. تنها یک کار در جهان مانده است که اگر آن را انجام بدهی یاد تو در جهان جاودان خواهد شد. چرا باید خورشید راز خود را از تو پنهان نگاه بدارد که چگونه از شرق به غرب و از بالا به پایین می‌رود؟ راز ماه و شب و روز چیست؟ چه کسی بر آسمان فرمان می‌راند؟ شاه از سخنان آن دیو گم‌راه شد و خرد را از دست داد. جانش پراندیشه شد که چگونه می‌تواند بی‌بال و پر به آسمان پرواز کند. از فرزانگان و دانایان پرسید که فاصله‌ی زمین تا ماه چقدر است؟ ستاره‌شناسان پاسخ گفتند و خسرو چاره‌ای کژ و نادرست برگزید. فرمان داد که به سراغ آشیان عقاب‌ها رفتند و تعداد زیادی جوجه‌های عقاب را برداشتند و با غذاهایی از گوشت مرغ و بره پروراندند تا جایی که هریک می‌توانست یک میش را از روی زمین بلند کند. سپس تختی از چوب مرغوب ساخت و درزهای آن تخت را با بست‌های زرّین محکم کرد و اطراف تخت را نیزه‌هایی دراز ببست. برفراز نیزه‌ها ران بره بیاویخت و چهار عقاب نیرومند را بیاورد و به چهار گوشه‌ی تخت بست. کاووس خود بر تخت نشست. وقتی عقاب‌ها گرسنه شدند به سوی گوشت‌ها بال و پر زدند و این باعث شد که تخت از روی زمین کنده شود و از دشت تا به فراز ابرها برسد. عقاب‌ها تا جایی که توانایی داشتند به امید رسیدن به گوشت‌ها تلاش کردند و همین باعث بالا و بالاتر رفتن تخت شد. عدّه‌ای گویند که کاووس بر آسمان رسید تا به جایگاه فرشتگان برسد و از آن هم بالاتر برود. عدّه‌ای دیگر می‌گویند: به آسمان رفت که با تیر و کمان با خدایان به نبرد بپردازد. آوازه این کار به گونه‌های مختلف پراکنده شده است ولی جز انسان پرخرد راز این کار را کسی نمی‌داند. مرغان پَر زدند و باز ماندند و چون نیرویی برای آن‌ها نماند و پرهایشان عرق کرد از ابر سیاه نگون‌سار گشتند و در بیشه‌ی سیرچین آمل در زمین سقوط کردند. با کمال شگفتی جهان کاووس را تباه نکرد زیرا قرار بود که سیاوش از او پدید آید و برای همین باید مدّتی زنده می‌ماند و در آن حال به جای نشستن بر تخت پادشاهی پشیمان و دردمند بود و با حالتی زار با کردگار نیایش می‌کرد و از گناهی که مرتکب شده بود پوزش می‌خواست و از طرف دیگر سپاه در هر سو او را جست‌وجو می‌کرد. رستم و گیو و توس از او باخبر شده و با لشکری انبوه به دنبالش رفتند. گودرز پیر به رستم گفت: از زمانی که مادرم مرا شیر داده است تا امروز در جهان شاهان و بزرگان بیدار بخت می‌بینم امّا کسی مثل کاووس را از کوچک و بزرگ ندیده‌ام و نشنیده‌ام. خرد، دانش و اندیشه در سر او نیست و هوش و دلش در جای خود نیست. پهلوانان در حال خشم و نکوهش‌گری به کاووس رسیدند. گودرز به او گفت: بیمارستان برای تو زیبنده‌تر از شهرستان است. هر زمان جای خودت را به دشمن می‌دهی و اندیشه‌ی بیهوده‌ات را به کسی نمی‌گویی! سه بار است که این‌چنین به رنج و سختی افتاده‌ای و باز هم درس نگرفته‌ای. یک بار به مازندران لشکرکشی کردی و دیدی که چه بلاهایی به سرت آمد. بار دیگر مهمان دشمن شدی و از پایگاه خود سقوط کردی. در جهان تنها یزدان پاک مانده بود که بر او نتاخته بودی. در سراسر زمین جنگ و تاخت‌وتاز کرده‌ای و حالا به سراغ آسمان آمدی. بعد از تو از این ماجرا داستانی بسازند که شاهی به بالای آسمان رفت تا ماه و خورشید را بنگرد و ستارگان را بشمرد. تو کاری کن که شاهان بیدار و آگاه کنند و جز از بندگی خداوند دنبال چیزی نباش. کاووس پاسخ داد: که سخن راست و داد گفتی و بی‌داد نگفتی و در مقابل پهلوانان ساکت ماند و در حالی که گرفتار

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir