متن کامل در سایت 40y.ir

مشترک باشند بدون اینکه در یک جهان بینی واحد و وحدت بخش تجمیع نشوند؟ پیشتر در مورد ژوزف رز ملاحظه شد که چگونه پست مدرنیسم تمایزهای استوار و سخت میان هرمنوتیک و معرفت شناسی را خنثی ساخته و حتی به گونه ای که پیشتر ممکن دانسته نمی شد، مرزهای میان علوم انسانی و طبیعی را از میان برداشته است. به این بحث خواهم پرداخت که یک سرنخ پسابنیان گرایانه به تأمل میان رشته ای را می توان زمانی به دست آورد که در تنوع شدید استراتژی های تعقل، روندهای تفسیری مشترکی راملاحظه کنیم که بخاطر اشتراک انسانها در منابع غنی عقلانیت، در جریان هستند. رز برای نگاهی اصلاح شده به شکلی کل نگرانه تر از تأمل میان رشته ای، دریچه ای جدید گشود. مدل سلسله مراتبی پیشنهادی مورفی و الیس در واقع می تواند همین نوع کل نگری را در خود داشته باشد در صورتی که [1] ادعا نشود سلسله مراتبِ پیچیدگیِ در حال ظهور، چیزی بیش از تنها یک مدل توصیفی است؛ [2] اگر پرسش های مرزی میان تمامی رشته ها در یک فضای معرفت شناختیِ باز و دموکراتیک امکان بحث بیابند؛ و [3] اگر الهیات (بعنوان «ملکه ی علوم») با تجمیع تلاش میان رشته ای به یک فراروایت جدید، باشکوه و عظیم، از قدرت خود برای خشک کردن این تلاش میان رشته ای استفاده نکند.

فصل سوم متن کامل در سایت 40y.ir
عقلانیت و پسابنیان گرایی

«حقیقت امر آن است که پست مدرنیسم تا کنون نتوانسته از منظری سازنده تر با مسئله ی عقلانیت کنار بیاید.»
کالوین او. شراگ، منابع عقلانیت (بلومینگ تون: انتشارات دانشگاه ایندیانا، 1992: 155)

تا اینجا کاملاً روشن شده است که چالش پست مدرن نسبت به گفتگوی الهیات و علم به شکلی بسیار خاص مستلزم آن است که درباره ی ارزش هایی معرفتی و غیرمعرفتی که به عقلانیتِ تأمل ما شکل می دهد، به شکلی انتقادی بیاندیشیم. این مسئله، بویژه در الهیات، پیش از هر چیز متضمن مطالبه ای است برای خروج از کُمای فکری ایمان باوری و بنیان گرایی. این چالش بعلاوه ما را با مسئله ی مدعیات صدقِ بیان های الهیاتی و دینی مان مواجه می سازد. باورهای دینی بطور معمول – و اغلب با شور و حرارت- نه صرفاً مفید بلکه صادق دانسته می شوند و گزاره های آنها درباره ی واقعیت به راستی هدف و مقصودی جهانی دارند. روشن است که از منظری معرفت شناختی این مسئله پرسش های مشکلی را پیش می کشد: باورهای دینی ما دقیقاً چه چیزی را تبیین می کنند، جایگاه معرفتی این تبیین ها کدامند و ماهیت و جایگاه این تبیین ها چگونه با نظریه هایی که برای تبیین جهان به کار می روند مقایسه می شوند؟ و در ارتباط با صدق اعتقادات الهیات و دینی: از آنجا که مدعیات صدقِ منطقیِدین و الهیات تقریباً همواره به گونه ای تفکیک ناپذیر با جماعت ها در پیوند هستند، آیا راهی فراتر از اجماع جماعتی برای توجیه مدعیاتِشناختیِ باورهای دینی وجود دارد یا اینکه باورهایی وجود دارند که بایستی همواره صرفاً بیان کننده ی اعتقادات عمیق شخصی ما دانسته شوند؟

http://ahamidp.ir


پژوهشگران حوزه ی الهیات فلسفی به واقع گونه های به نسبت گیج کننده از پرسشها را پیش روی خود می بینند: در این عصر گیج کننده و گسیخته ی پست مدرن، در عصری که به نظر می رسد اغلب و به شکلی مبهم با مدعیات امپریالیستیِ عقلانیتِ علمِ طبیعی نیز شکل گرفته است، چرا و چگونه برخی از ما به برخی صورتهای ایمان دینی دست می یازیم؟ در بافت فرهنگیِ پست مدرن چه بر سر مسئله ی قطعیت ایمان، تعهد شورمند و اعتقادات عمیق آمده است که پس از به خطر انداختن تمامی صورت های بنیان گرایی، اینک به نظر می رسد با بی قیدی تمام، تکثر دینی و فرهنگی را ارج می نهد؟ در پرتوی این تکثر فراگیر آیا اینکه هنوز به دنبال شکل یکپارچه ای از دانش باشیم که در آن، تمامی مدعاهای معرفتی متنوع و ناهمخوان ما یکپارچه شوند، حداقل می توند معنادار باشد؟ آیا الهیات مسیحی بعنوان تأملی منضبط بر تجربه ی دینی هرگز می تواند به واقع ادعا کند بخشی از یک گفتگوی میان رشته ای عمومی است، و اگر چنین باشد آیا قادر خواهد بود بدون عقب گرد به جهان راز آلود مدعاهای دانش کوته بینانه و شخصی چنین کند؟
روشن است که در کانون این شکل معاصر از مسئله ی تأمل میان رشته ای، مسئله ای عمیق تر قرار دارد به این شکل که ارزشهای معرفتی و غیرمعرفتی شکل دهنده به عقلانیت تأمل الهیاتی، چگونه با این چنین ارزشها که دیگر حالت های اندیشه را شکل می دهند – بویژه عقلانیت علوم طبیعی که چنین جایگاه هنجاری و پارادایمی در فرهنگ ما کسب نموده است- تشابه یا تفاوت می یابد؟ همین جایگاه ویژه ی علم، حتی اگر نیاز به تردید و تعدیل داشته باشد، باعث گردید استدلال نمایم که فلسفه ی علم معاصر با تمرکز همیشگی اش بر مسئله ی عقلانیت، در بحث میان رشته ای جاری در ارتباط با ماهیت و جایگاه دانش الهیاتی، مسلماً جایگاه یک نقطه ی پیوند مهم را دارد. لیکن اکنون نه تنها در فلسفه علم بلکه در الهیات نیز تفاسیر و مناسب سازی های سازنده ای از درون مایه های پست مدرن، به گزینه هایی عملی بدل شده اند. این مناسب سازی سازنده از یک شکل سودمند پست مدرنیسم، برای آنچه الهیات پسابنیان گرا می نامم دارای اهمیت است.122
پست مدرنیسم بعنوان یک نگرش فرهنگی فراگیر و پیچیده (همانطور که در فصل نخست مشاهده شد) پیش از هر چیز و با منظور خاصی، تمامی صورت های بنیان گرایی معرفت شناختی و همچنین روایت های متداول همراه آنرا رد می سازد، روایت هایی که به سادگی ادعا می کنند تمامی دانش، قضاوت ها، تصمیمات و کنش های ما را تصدیق و مجاز می سازند. من علیه عینی گرایی ادعایی بنیان گرایی و نسبی گرایی شدیدِ بیشتر شکل های نابنیان گرایی، این استدلال را عرضه می دارم که یک الهیات پسابنیان گرا ما را قادر می سازد بطور کامل نقش بافت، نقش مهم معرفت شناختی تجربه ی تفسیرشده و همچنین شیوه ی شکل دهی سنت به ارزشهایی معرفتی و غیرمعرفتی را تصدیق نماییم.این ارزشها اندیشه ما درباره ی خداوند و آنچه برخی از ما بعنوان حضور خداوند در این جهان می دانیم را شکل می دهد. یک مفهوم پسابنیان گرا نسبت به عقلانیتِ تأمل الهیاتی، در عین حال ادعا می کند به شکلی خلاقانه به ورای محدودیت های جماعت، گروه یا فرهنگ محلی، و به سوی شکلی معقول از گفتگوی میان رشته ای و بین بافتی اشاره می نماید. بنابراین پسابنیان گرایی در الهیات بایستی به صورت یک گزینه ی سومِ ممکن، فراتر از دو کرانه ی بنیان گرایی و نابنیان گرایی معرفت شناختی ظاهر شود. (نگ. فون هویستین 1997 الف: 8-1). این [رویکرد] بایستی مانع از آن شود که با باورها و حتی تعصبات شدید و دست نخورده با گفتگوهای بین رشته ای برخورد نماییم و در حالیکه این تعهدات نیرومند راتصدیق می نماید، منابع مشترک عقلانیت انسان در شیوه های متفاوت تأمل را مشخص نماید. اگر به این مسئله دست یابیم قادر خواهیم بود در گفتگوی بین رشته ای، بین فرهنگی و بین بافتی، به فراتر از مرزهای تعهدات معرفتی خود دست یابیم.
با روشن شدن پیامدهای معرفت شناختیِ چالش پست مدرن نسبت به الهیات و علم، حرکتی به واقع پسابنیان گرا فراتر از عینی گرایی بنیا ن گرایی و نسبی گرایی نابنیان گرایی، تنها زمانی یافت می شود که پیش از هر چیز کشف کنیم که تأمل عقلانی ما در بافت سنت های زنده، در حال تکامل و توسعه ریشه دارد. لیکن این خصوصیت مشخصاً فرقه ایِعقلانیتِ پسابنیان گرای تصویر شده، همانطور که خواهیم دید، بایستی با این التزام بین بافتی پیوند یابد که در تفکر و گفتگوی میان رشته ای، حرکتی فراتر از بافت مکانی بلافصل باید صورت گیرد. در این معنا، مناسب سازی مفهوم پسابنیان گرا از عقلانیت، ما را قادر خواهد ساخت برای ارتباط و گفتگوی میان رشته ای، برخی منابع معرفتی سودمند را مورد واکاوی قرار دهیم. در این فصل استدلال خواهم کرد که عقلانیت انسان در عین اینکه اغلب فهم پذیری، درک بهینه و مهارت برای قضاوتی خوب را بیان می کند، همچنین ما را قادر می سازد بهترین دلایل برای عمل کردن، باور ورزیدن و انتخاب را تشخیص داده مورد استفاده قرار دهیم. و از آنجا که عقلانیت در اینجا همواره به گونه ای ریشه دار در اعمال اجتماعی و فرقه ای ما ظاهر می شود، همواره لازم خواهد بود ارزش ها و تعهدات ضمنی یک جماعت خاص نیز بیان گردند. تنها در این معناست که یک انتخاب- در الهیات و همچنین در علم- عقلانی لحاظ می شود، [یعنی] قضاوتی که در پرتوی بهترین دلایل ممکن صورت گرفته و به تأیید متخصصان یک جماعت که از همان ارزشها برخوردارند رسیده باشد. لیکن پرسشی باقی می ماند: این عقلانیت میان رشته ای را، بخصوص برای جماعت معرفتی که الهیات را شکل می دهند، چگونه می توان به شکلی موثق حاصل نمود؟ بعلاوه این [عقلانیت] چه نوع پیوند معرفت شناختی به دیگر استراتژی های تعقل می گشاید؟ در نهایت آن منابع مشترک عقلانیت کدامند که بایستی برای الهیات و دیگر صورت های کاوش تشخیص داده شوند، به گونه ای که الهیات بتواند به شکلی قابل فهم – و با اعتقاد اصیل مسیحی – در یک موقعیت متکثر و پست مدرن سخن بگوید؟

http://goldo.altervista.org


اما چگونه می توان پدیده ای به بی ثباتی و پیچیدگی عقلانیت انسان را به چنگ انداخت؟ در گام نخست و در کلی ترین مفهوم، ماهیت عقلانیت انسان را باید در کاربرد هوش برای حصول ارزش ها و اهداف معرفتی خاص جستجو کرد که در آن،فهم پذیری123 از بیشترین اهمیت برخوردار است. کاوش فراگیر برای فهمِ جهان و خود را مطمئناً به شکلی بهینه می توان معمول ترین فعالیت های عقلی انسان دانست. الهیات با تلاش برای عرضه ی فهمی بهینه نسبت به ایمان و آنچه مؤمنان در ایمان دینی به آن متعهد می شوند، به روشنی در این جستجو برای فهم پذیری با تمامی استراتژی های دیگر تعقل مشترک است. این کاوش برای معنای غایی و فهم پذیریِ بهینه برای الهیات، همچون علم، به این معناست که عقلانیت همواره با اهداف و معیارهای معرفتی مشخصی به شکلی دقیق قابل تعیین است. اما عقلانیت را معمولاّ می توان ابزاری دانست که بواسطه ی آن در استراتژی های تعقل متنوع و گوناگون، به دنبال درکی بهینه هستیم (مک مولین 1988: 25). همانطور که به زودی روشن خواهد شد، از آنجا که با انتخاب بهترین و پیشروترین نظریه ها برای رسیدن به جامع ترین درک موجود، به دنبال این نوع از فهم پذیری هستیم (نگ. لادان 1977: 121)، خود فهم پذیری را می توان بطور قطع ارزش معرفتیِ مهمی دانست که کاوش انسانی ما برای درک را نشان می دهد. بنابراین روشن می شود آنچه صرفاً «عقلانیت» خودمان لحاظ می کنیم همین کاوش انسانی برای فهم پذیری: یعنی تلاش های جاری ما برای درک بهینه بعنوان شیوه ای برای کنارآمدن با خود و جهان است. لیکن این کاوش برای فهم پذیری به هیچ وجه با اشتیاق مدرنیته برای حفظ بنیان ها شباهت نداشته و با امید به قطعیت تردیدناپذیر سر و کار ندارد. بلکه یک مفهوم پسابنیان گرا از عقلانیت، حرکت به ورای جستجوی بنیان ها و پر کردن خلأیی است که حاصل جایگزینیِ ساخت شکنِپارادایم

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir