به حسب وجود خارجى، معلول وى است. در واقع، وجود ذهنى علت غایى، فاعل بالقوه را فاعل بالفعل مىکند؛ پس دور لازم نمى آید.309

3-2-2-علل ماهیت

در رابطه با تقسیم ابن سینا از علل اربعه، به علل ماهیت میرسیم که این علل در وجودات مادی، مصداق دارد. بنابر این قبل از ورود به بحث از عالم مادی، برای روشنتر شدن بحث، نیاز به تبیین مقدماتی از قبیل ملاک نیاز معلول به علت از دیدگاه ابن سینا وتفصیل نظریهی امکان ماهوی و همچنین امکان وجودی(فقری) داریم.

3-2-2-1-1-ملاک نیاز معلول به علت

در مسألهی مناط نیاز معلول به علت، مشهور این است که حکماء پیش صدرایی، قائل به نظریهی امکان ذاتی معلول هستند. یعنی برآنند که لااقتضائیت معلول نسبت به وجود و عدم، عامل نیازمندی معلول به علت برشمرده میشود. در مقابل، صدرالمتألهین بنابر اصل اساسی اصالت وجود و اعتباریت ماهیت، مناط نیاز معلول به علت را در وجود ممکنات میداند، نه در ماهیتشان و از این رو قائل به نظریهی فقر وجودی است. با بررسی های بیشتر وپیگیری ریشههای این نظریه در برخی از آثار ابن سینا، میتوان گفت وی به نظریهی فقر وجودی توجه داشته است. ابن سینا با فاصله گرفتن آشکار از سنت ارسطویی درباب مسأله علیت وتوجه به فاعل الهی، علت را وجود دهندهی به معلول می داند و با بیانات مختلفی بیان میکند که فقر و حاجت معلول به علت در وجود آن است. از این رو ابن سینا، علاوه بر نفی دیدگاه متکلمین که حدوث زمانی را مناط نیاز به علت می دانستند، نسبت به حکماء پیشین که مناط نیاز به علت را در ماهیت لااقتضاء معلول می دیدند، گامی جلوتر مینهد و در بیاناتی چند، به صراحت بیان میکند که عامل نیاز معلول به علت، وجود تعلقی اوست که عین حقیقت معلول است. هرچند با توجه به بیانات پراکنده و مختلف ابن سینا در باب مناط نیاز معلول به علت، نمیتوان وی را قائل به نظریهی فقر وجودی دانست، اما پیگیری نشانه های این نظریه درآثار وی بیانگر آن است که میتوان او را راهگشای این نظریهی بدیع صدرایی دانست که در ادامه به تفصیل، به بیان این نکته خواهیم پرداخت.

3-2-2-1-2-نظریهی امکان ماهوی
جمهور فلاسفهی پیش از ملاصدرا، ملاک احتیاج معلول به علت را امکان ماهوی یا به عبارت دیگر، امکان ذاتی میدانستند. ایشان معتقد بودند که ملاک نیازمندی را باید در مرتبهی ذات موجودات، جستجو کرد. ابن سینا در نمط چهارم کتاب «الاشارات والتنبیهات» میفرماید:
«ماحقه فينفسه الإمكان فليس يصيرموجودامن ذاته،فإنه ليس وجوده من ذاته أولى من عدمه،منحيث هوممكن. فإن صارأحدهما أولى، فلحضورشي‏ء أوغيبته.فوجودكل ممكن الوجود هو من غيره.»،310ممکن به ذات خود و فی نفسه، موجود نمیگردد و همچنین وجودش، مرجح بر عدمش نیست و اگر یکی از این دو بر دیگری مرجح گردد، به خاطر وجود یا عدم شیء دیگری است که علت آن شیء ممکن است، پس وجود هر ممکنی از طرف غیر است. این نظریه به این صورت مطرح میگردد؛ موجودات در مرتبهی ذات از نظر هستی دوگونه اند:
الف)یکی اینکه هستی، عین ذات آنها باشد، یعنی ماهیتی غیراز هستی نداشته باشند. به عبارت دیگر «چیستی» و«هستی»آنها یکی باشد.
ب)دیگر اینکه ذات شیء، چیزی غیر از هستی و غیر از نیستی باشد.
نوع اول را واجب الوجود و نوع دوم را ممکن الوجود مینامیم. واجب الوجود از آن نظرکه عین وجود است و معنی ندارد که شیء از خودش خالی باشد، بلکه محال است که خودش که عین هستی است، هست نباشد، بینیاز از علت است؛ زیرا علیت، عبارت است از اینکه علت به ذات معلول، هستی ببخشد و وقتی که ذات شیء، عین هستی است، از این نظر که خلائی ندارد، نیازی به علت ندارد. ولی ممکن الوجود نظر به این که، نه عین هستی است و نه عین نیستی و نسبت به هردو، لااقتضاءست و نسبت به هر دو، «خلأ» دارد، نیازمند به چیزدیگر است که آن «خلأ»را پرکند و آن، علت است و وجود علت، آن خلأ را از هستی پر میکند و ممکن الوجود، واجب الوجود بالغیر میگردد و عدم علت، آن خلأ را از نیستی پر میکند و ممکن الوجود بالذات، ممتنع الوجود بالغیر میگردد و فلاسفه، این خلأ را «امکان ذاتی» مینامند و میگویند، ملاک نیازمندی اشیاء به علت، امکان ذاتی است.311
از نظر این فلاسفه، نظر به اینکه ریشه و ملاک نیازمندی،«خلأ» ذاتی است، نه سابقهی نیستی، فرضا موجودی در عالم باشد که همیشه بوده و هیچگاه نبوده که نباشد و به هیچ وجه، سابقهی نیستی ندارد، اما ممکن الوجود است، یعنی ماهیتش عین هستی نیست و در مرتبهی ذات خود، خلأ هستی دارد، چنین موجودی، معلول و مخلوق و وابستهی به غیراست، هرچند ازلی و ابدی باشد.

3-2-2-1-3-ریشه یابی نظریهی فقروجودی درحکمت سینوی

پس از اشارهی اجمالی به نظریهی امکان ماهوی و پذیرش آن از سوی حکماء پیش از صدرا، بنابر قول مشهور، میتوان به ریشه یابی نظریهی امکان فقری ملاصدرا در حکمت سینوی پرداخت که برای این منظور لازم است، بیانات شیخ الرئیس در مباحث مربوط به علیت و جعل و مناط نیاز معلول به علت، به طوردقیقتر مورد توجه قرار گیرد.

3-2-2-1-3-1-فاصله گرفتن ابن سینا ازتفسیر ارسطویی علیت

با بررسی دیدگاه ابن سینا در مورد علیت و مقایسهی آن، با دیدگاه ارسطویی میتوان دریافت که بحث ابن سینا در باب این موضوع، تفاوت بنیادینی با بحث ارسطویی دارد و در واقع میتوان این مبحث را، یکی از ابتکاراتی دانست که در بستر فلسفهی اسلامی و با الهام از اندیشهی اصیل دینی شکل گرفته است. بحثی که با فارابی آغاز می شود و درحکمت سینوی بسط و شرح مییابد؛ چرا که ارسطو و به طورکلی فلسفهی یونان از پیش ازسقراطیان تا فلوطین به جنبهی هستیبخشی علت به معلول نپرداخته اند.گویی، مفهومی از علت هستیبخش را درذهن نداشته اند. از این رو، مقصود ارسطو از علیت واقسام چهارگانهی آن نیز به تصریح خود وی، انواع تبیینی است که در پاسخ به اقسام چرا، مطرح میشود و نه بیان مفهوم علل هستی بخش به معلول. ارسطو درکتاب «مابعدالطبیعه» میگوید:« ازعلت به چهار معنی سخن گفته میشود. در یکی از این معانی مقصود ما، جوهر است. یعنی ذات، معنای دیگر ماده یا موضوع است. معنای سوم، منشأ تغییر است و معنای چهارم، چیزی است که برای آن تغییر انجام میشود.»312
و همانگونه که خود ارسطو نیز بیان کرده؛ در نهایت، این علل چهارگانه به صورت بخشی علت به معلول، ختم میشوند، نه به هستیبخشی به آن. از همین رو، ارسطو اصلا وارد مباحثی همانند؛ مناط نیاز معلول به علت و تمایز وجود و ماهیت در معلول و بطلان ذاتی معلول و غیره نمیشود؛ چرا که این مباحث، ناظر به وجودبخشی علت به معلول است و در فلسفهی ارسطو امکان طرح ندارند. اما در فلسفهی اسلامی از همان آغاز و دربیان فارابی، علیت به عنوان وجود بخشی علت به معلول و پیدایش معلول از عدم به واسطهی علت، فهم میشود. چنانکه فارابی در«فصوص الحکمه»، حیثیت ذاتی معلول را بطلان و نیستی می داند و هستی آن را از ناحیهی غیر یعنی از ناحیه علت بر می شمرد.313
هرچند در مباحث ابن سینا پیرامون علیت، مشاهده میشود که او همانند ارسطو از علل چهارگانه(صوری ومادی وغایی وفاعلی)، سخن میگوید، اما وی میان فاعل طبیعی و فاعلی الهی تمایز میگذارد و درحالیکه فاعل طبیعی ارسطویی را همانند خود ارسطو، مبدأ حرکت(کون وفساد) بر میشمرد؛ شأن فاعل الهی را افاضهی وجود به موجودات می بیند.314 گویی ابن سینا با وجود آنکه بر خلاف فلسفهی یونان، علیت را به عنوان هستی بخشی علت به معلول میداند، بحث از علل چهارگانهی ارسطویی را نیز به عنوان تبیینهای چهارگانه درعالم طبیعت، مفید فایده برمیشمرد و از این رو به امور طبیعی، از دوجنبه می نگرد؛ نخست از جنبهی مخلوق بودن آن و وابستگی وجودی آن به فاعل الهی در جهان، که از این جنبه، بحث از علل چهارگانهی طبیعی جایی ندارد و تنها باید از علت فاعلی الهی سخن گفت و از جنبهی دیگر، قرارگرفتن شیء در مسیر نظام علی و معلولی طبیعی را مورد توجه قرار میدهد و با توجه به این جنبه است که ابن سینا از علل طبیعی چهارگانه، سخن میگوید. البته از آن جا که ابن سینا، در قطعات بسیاری، به روشنی ملاک نیازمندی علت به معلول را امکان ذاتی معلول، میداند و علت، را چیزی بر میشمرد که هستی معلول را به آن افاضه میکند، میتوان چنین برداشت کرد که علل چهارگانهی طبیعی از دید او، علل اعدادی به شمار میروند، نه علل حقیقی. هر چند خود وی در این باب تصریحی ندارد. بر همین اساس، با توجه به اینکه مسألهی فقر وجودی بر مبنای هستی بخشی علت، قابل طرح است، در اینجا به بیانات ابن سینا در باب علیت فاعل الهی توجه شده که هستیبخشی علت به معلول را مدنظر دارد و براین اساس به مسألهی مناط نیازمندی معلول به علت پرداخته است.315

3-2-2-1-3-2-گامی ازامکان ذاتی به سوی فقروجودی

در تفسیر نظریهی امکان ماهوی یا همان امکان ذاتی گفتیم که ابن سینا با عباراتی، حیثیت عدم ذاتی ممکنات را بیان میدارد و آنها را با قطعنظر از واجب الوجود، معدوم میخواند. او این مطلب را در«التعلیقات» نیز بیان میکند و در آنجا، ضمن آنکه ارتباط معلول و علت را وجودبخشی میداند، به روشنی اظهار میکند، بر خلاف نظر متکلمان، حدوث نمیتواند، مناط علیت شمرده شود، بلکه امکان ذاتی معلول به علت، عامل نیاز آن به علت است.
علاوه براین، آنچه در بیان ابن سینا در خصوص رابطهی علیت و ملاک نیاز به علت، جلب توجه میکند، این است که ابن سینا برای نخستینبار در بیان رابطهی علیت از عبارات فقر و حاجت، در مقابل غناء استفاده میکند و فقر و احتیاج به علت را عین ذات معلول بر میشمرد که دائمی و تغییرناپذیر است.316بنا براین، میتوان گفت تعبیر «افتقار معلول به علت» در وجود، نخستین بار، توسط شیخ الرئیس در فلسفهی اسلامی مطرح می شود. او این تعابیر را در کتب مختلف خویش به کاربرده است.
ابن سینا در «التعلیقات»، برای رد دیدگاه متکلمان که حدوث را مناط نیاز به علت میدانستند، به تحلیل علیت میپردازد و چنین بیان میکند که هر معلول و علتی، دو صفت دارد. در این میان، صفات معلول عبارتست از، وجود مستفاد از علت و عدم سابق بر آن وجود که تعلق معلول به علت، به سبب یکی از این دو صفت است. اما محال است که علت، علت عدم سابق باشد؛ چرا که عدم شیء، علتی ندارد و تنها میتوان گفت که علت عدم شیء، عدم علت وجود آن است. پس علت، تأثیری در سبق عدم ندارد. ضمن آن که اگر معلول از جهت وجودش، تعلقی به علت نداشته باشد، به هیچ وجه، تعلقی به علت نخواهد داشت. پس ضروری است که تعلق معلول به علت، از جهت وجود آن باشد، نه از هیچ جهت دیگری. علاوه بر این، مسبوقیت وجود معلول به عدم آن، امری ضروری است، چرا که اگر چیزی معدوم باشد و سپس موجود شود، این«پس ازعدم بودن»، وصف ضروری آن است و از این رو علت، نقشی در آن ندارد. بنا براین، نیازمندی معلول به علت، تنها

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir