خورشید و حرارت از نور صادر شده است. در اینجا، قانونی برای تطور کائنات، یعنی صدور کثرت از وحدت و عقول از عقل اول و وجود زمانی قابل تغییر از وجود ابدی مطلق، در میان است. این نظریه، به افلاطون بر می‌گردد و با نظریهی ارسطو در تضاد است. ابن‌سینا نظریهی فیض را به مبادی سه‌گانهی؛ مبدأ نخستین، مبدأ دومی( از واحد، جز واحد صادر نمی‌شود) و مبدأ سوم یعنی ابداع و تعقل ارجاع می‌دهد.207
به طور خلاصه میتوان درحوزهی تفکراسلامی، نظریه های آفرینش را در سه گروه خلاصه نمود:
1. تفسیر متکلمین:خلقت ازعدم.
2. تفسیر فلاسفه:خلقت یعنی صدور وفیضان وجود ازمبدأ أعلی که درفصل بعد به تفسیراین نظریه خواهیم پرداخت.
3. تفسیر عرفا: خلقت یعنی تجلی وظهور.
تفسیرعرفا و متکلمین از بحث ما خارج است و هدف اصلی ما بیان دیدگاه ابن سینا و تطابق آن با دیدگاه امام علی( در نهج البلاغه میباشد.

2-2-ماهیت آفرینش از نگاه نهج البلاغه

امام علی(نیز در وصف آفرینش با توجه به فاعلیت الهی چنین میفرمایند:
«لم يخلق الاشياء من اصول ازليّه و لا من اوائل ابديّه بل خلق ماخلق فاقام حدّه و صوّره ما صوّر فاحسن صورته.»208يعنى موجودات را از مبادى ازليّهی بى علّت و از علل قديمهی بى‏مبدئى، خلق و ايجاد نكرد. بلكه او مبدأ و علّت جميع موجودات و مبدأ المبادى و علّت العلل است.پس آنچه را كه، خلق او را از موجودات اراده كرد، خلق كرد. پس حدود و ماهيّات آن را برپا داشت و آنچه راكه تصوير وتشخيص اورا از موجودات اراده كرد، مصوّر و مختصّ بهخصائص و موصوف بهآثارگردانيد. پس صفات خواص وآثار اورا نيكو گردانيد، يعنى جميع موجودات را بهمحض اراده‏اش كه عين علم اوست بدون معين و ممدّى ايجاد واحداث كرد.209
«ليس لشي‏ء منه امتناع و لا له بطاعه شي‏ء انتفاع.»210 يعنى از براى چيزى از ممكنات در برابرارادهی او ابائى و سركشى نيست و ازبراى او در فرمانبرى وپيروى كردن چيزى منفعتى نيست. بلكه اشياء را بهمحض جود وكرم ذاتى وعلم ودانش ايجادكرد.211
«كلّ شي‏ء خاشع له وكلّ شي‏ء قائم به غنى كلّ فقير وعزّكلّ ذليل وقوّه كلّ ضعيف و مفزع كلّ ملهوف».212«یعنی هرموجودى برای او خاضع و فروتن است؛ زيرا جميع، معلول او و مستهلك در او هستند وهر موجودى قائم به اوست. لكن قيام صدوركه ربط به او باشد، نه قيام عروض، زيرا همهی ممکنات عین ربط ومعنای حرفی هستند وتنها خداوند قیوم هر چیزی است. او بی نیاز کنندهی هر فقیری است وجمیع ممکنات، فی ذاته فقیر هستند. عزّت‏دهندهی هر ذليلى است،زيرا هرممكن ذليلی، عدم بالذّات است و او قوّت‏دهندهی هرضعيف است، زيرا هر موجودى غيراز او ضعيف است وپناه هر خائفى است، زيرا كه هر ممكنی از خوف فناء و عدم، به پناه وجود صرف و بالذّات می گریزد.»213 ‏
در این عبارات امام علی(خداوند را علت الاولی معرفی میکند و بقیه موجودات را که همگی ممکن هستند، قائم به ذات او وعین ربط و وابستگی به ذات خداوند واجب الوجود میداند.

2-2-1-علم الهی و چگونگی ایجاد موجودات

«مبتدع الخلایق بعلمه».214خدایی که خلائق را باعلم و دانش خودآفریده است.
«عالمابها قبل ابتدائها محیطا بحدودها.»215خداپیش از آنکه موجودات را بیافریند از تمام جزئیات و جوانب آنها آگاهی داشت وحدود و پایان آنها را میدانست و با اسرار درون و بیرون پدیدهها آشنا بود. باتوجه به اینکه خداوند درامر خلقت و آفرینش موجودات نیاز به فکرو اندیشه ویا استفاده ازتجربهای نداشته وبدون اینکه برای آفرینش آنها، نیازبه ایجادحرکتی داشته باشد و باتوجه به علم کامل وجامع وابدی و نامتناهی اوبه همهی موجودات، کیفیت آفرینش بدین گونه بوده است که «یقول لمن اراد کونه کن فیکون.»216وجود هرچه را بخواهد، میگوید باش پس موجود میشود.217

2-3-ماهیت آفرینش ازنگاه ابن سینا
فیض، واژهای است که ابن سینا برای تبیین نظریهی خود از خلقت برگزیده است و بیان مختصری از آن گذشت. اکنون به تفصیل به این نظریه میپردازیم.

2-3-1-منشأ پیدایش نظریهی فیض

دیدگاه فیض از ابداعات فلوطین است که ریشه درافکار افلاطون دارد. مابعد الطبیعهی فلوطین که خویش را مفسر آراء افلاطون میداند، شامل نوعی تثلیث است:
1. واحد
2. عقل
3. نفس
واحد، برتراز دو اقنوم(اصل یا مبدا) دیگر و فراتراز هرگونه تسمیه وتوصیف است؛ زیرا هر توصیفی سبب محدودیت او میشود. ظاهرا واحد افلوطین همان خدا است، اما نه به معنای خدایی که جدا ازدیگر موجودات وجود داشته باشد. خدا (واحدکه خیر هم نامیده میشود)، اصل نهایی هرچیزی است، ولی اشیاء جزء وجود او نیستند و چون تغییرناپذیر است، هیچگونه فعالیتی ندارد و در نتیجه، نمیتوان گفت که اشیاء را با فعل ارادهی آزاد خود آفریده است.
پس اشیاء چگونه ازاصل خویش پدید آمده اند؟ افلوطین پاسخ میدهدکه موجودات، از وجودخدا سرشار(ویا صادر یا جاری یا فائض) میشوند، بدون اینکه خدا از طریق فیضان موجودات از او، کاهش یابد. پس عالم به نحو ضروری و اجتناب ناپذیر ازخدا صادر میشود؛ همچنان که ازخورشید نور ساطع میگردد بدون اینکه چیزی ازنورانیت خورشیدکاسته شود.218
اقنوم بعدی عقل است که از اقنوم اول یعنی واحد(خدا) فیضان مییابد و صادر اول میباشد. درعقل، مثل(صورکلیه) انواع وافراد وجود دارند. عقل هم واحدرا مشاهده میکند وهم خودش را و بدین وسیله کثرت در عقل صادر میشود.عقل سرمدی وفوق زمان است و همهی متعلقاتش را باهم و یکباره میشناسد. نه گذشته دارد و نه آینده؛ بلکه همه چیز را درحال حاضر سرمدی میشناسد.219
ازعقل نفس صادر میشود که اقنوم سوم است . این نفس، نفس عالم است که به عالم بالا، یعنی به عقل مینگرد و از آن نفس دیگری ناشی میشود که نفس واقعی عالم پدیدارها است و افلوطین آن را طبیعت مینامد. نفوس فردی انسانی که از نفس عالم صادرمیشوند، مانند نفس عالم، دارای دوعنصر است: عنصرعالیتر که به قلمرو عقل تعلق دارد و عنصر فروترکه با بدن مرتبط است. نفس، قبل از تعلق به بدن، موجود بوده است و با تعلق به بدن، گرفتار سقوط میشود و پس از مرگ بدن باقی میماند.220
بعداز قلمرو نفس، قلمرو ماده قراردارد. ماده با واسطه از واحد صادر شده است و پستترین مرتبهی هستی را داراست و ازاین نظر درمقابل واحد قراردارد. ماده از آنجهت که در مقابل واحد بوده و آخرین مرتبهی هستی است، ظلمت و فاقد نور میباشد. اما ازآن حیث که منور به نورصورت و حامل صورتی است ودر ترکیب اشیاء مادی دخالت دارد، نمیتوان گفت تاریکی محض و عدم است. بنابر این، افلوطین نظریهی ماده وصورت ارسطو را پذیرفته است. او با اینکه ازحیث اخلاقی، عالم محسوسات و مادی را ناقص میدانست، ولی از اینجهت که عالم مادی را صادر از نفس عالم و واجد هماهنگی و پیوستگی بهشمار میآورد، آن را شر تلقی نمیکرد و تحقیرش را نمیپسندید.221
به باور افلوطین، نفس فردی انسان، چون واقعا با بدن متحد است، آلوده به ماده است؛ ولی عنصرعالی آن (عنصرعقلی نفس)، درعالم عقلانی ریشه دارد و آلوده نیست؛ از این رو باید عروجی اخلاقی داشته باشد وتشبه به خدا بیابد، تا به اتحاد با واحد(خدا)، به عنوان هدف نهایی برسد. بدین منظور درگام اول لازم است که انسان خود را از قلمرو حکومت بدن و حواس برهاند و سپس به فوق ادراک حسی تعالی جوید و با اشتغال به فلسفه و علم به سوی عقل بازگردد و از آن، به ورای فکر استدلالی عروج کرده با عقل متحد شود وسرانجام با خدا یا احد در خلسهای که فاقد هرگونه ثنویت است، اتحاد عرفانی بیابد.222
این نمای کلی نظریهی فیض است که فلوطین بیان نموده است. ابن سینا و فارابی علاوه براینکه نظریهی فیض را با بسط وتفصیل بیشتری بیان نمودهاند و به تکمیل آن پرداختهاند؛ در تطبیق آن برنظریهی خلق از عدم نیزکوشیدهاند. درسخنان ایندو، از فیضان وجود تعبیر به خلق میشودکه اصطلاحی دینی است.

2-3-2-تفسیرنظریهی فیض

مطالبی که در بحث پیش مطرح گردید، همگی لازمه و مقدماتی برای ورود به بحث خلقت یا فیض از دیدگاه ابن سینا بود و کلیاتی از این بحث را برای ما روشن ساخت. اکنون برای اطلاع بیشتر ازدیدگاه و تفسیر شیخ الرئیس از چگونگی آفرینش و فیضان وجود، ابتدا به بیان دیدگاه فارابی دراین زمینه میپردازیم، که قبل از ابن سینا برخی ازآموزه های ارسطویی را درباب خلقت پذیرفته وتدوینکنندهی نظریهی فیض، در قالب اسلامی آن است و به کمک این نظریه، درنزدیککردن فلسفه به شریعت توفیق فراوان یافته است و درادامه به شرح دیدگاه بوعلی میپردازیم که دراین رابطه تفاوت چندانی با دیدگاه فارابی ندارد.
یکی ازکارهای مهم فارابی، فرق نهادن بین وجود و ماهیت است که درتبیین ربط وحدت به کثرت وتوجیه صدورعالم کثرات از مبدأ واحد بسیارکارآمد بوده است. طبق این تفکیک میتوان موجود واحدرا از حیث چیستی و هستی تفکیک کرد و هستی آن را منشأ یک حیثیت وچیستی آن را منشأ حیثیتی دیگر دانست. علاوهبر آنکه مجال آن را بهدست میدهدکه موجود واحد ازحیث وجود بسیط بماند وجایز باشد که با این بساطت ذاتی منتسب به مبدأ أعلی گردد.223
انتساب موجود بسیط ازحیث وجود، به مبدأ أعلی، زمینه ساز پیدایش معنای فاعلیت وجودی است که همزمان جایگزین دواندیشهی دیگر میباشد؛ یکی دیدگاه ارسطو که فاعلیت را محدود به فاعل حرکت نمود و دیگری تفسیرمتکلمین ازنظریهی خلق از عدم که مشکلات خاص خود را درنزد فیلسوفان داشت. برمبنای فاعلیت وجودی، شیء واحد میتواند درجریان دریافت وجود، از دو حیث، هم ممکن بالذات و هم واجب بالغیر باشد و این از ابتکارات فارابی درنظریهی فیض بود.224تغییردیگری که فارابی انجام داد این بود که نظریهی فیض فلوطین را برهیئت بطلمیوس منطبق کرد ورقم عقول وافلاک را به ده عدد رسانید. در نظریهی فیض فارابی، کل هستی دارای مراتب ششگانه است:
«المبادي التي بها قوام الأجسام و الأعراض التي لها سته أصناف‏…»225
مرتبهی اول: الله که سبب قریب وجود ثوانی(عقول) و عقل فعال است.
مرتبهی دوم: ثوانی(عقول)، که علت وجود اجسام آسمانیاند. بلند مرتبهترین فرد از ثوانی، سبب وجودآسمان اول و پایینترین ثوانی، سبب پیدایش کرهی قمر است و از هریک از ثوانی که دروسط واقع شده اند، فلکی به وجود میآید. ثوانی در نظریهی فارابی، همان عقول در فلسفهی مشاء است.
مرتبهی سوم: عقل فعال که کار او، توجه به حیوان ناطق است و به سبب او، انسان به سعادت نهایی میرسد. فارابی میگوید شایسته است گفته شود؛ عقل فعال همان روح الأمین یا روح القدس است.
مرتبهی چهارم: نفس که خود دارای انواعی است؛ نفوس اجرام سماوی، نفوس ناطقه و نفوس حیوان غیرناطق.
مرتبهی پنجم: صورت.
مرتبهی ششم: ماده.
مرتبهی اول و دوم وسوم (خدا وثوانی وعقل فعال)، جسم نیستند. مرتبهی چهارم وپنجم هم جسم نیستند، اما

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir