وکليسا

و شب و روز عزادار شدند ).
گردبادها و عاطفه ها شروع به قيام کردند .

و مرگ گاهي در حال دور زدن و گاهي دزديدن است .

و کلنگي جاودان در خاک فرو مي رود تا آنها را به قلب سنگي زمين باز گرداند .

روزي ، که بر عصرهاي سپري شده گذشته بود ، فرياد بر آورد : آيا تا کنون روزي همانند من بر مردم

گذشته است ؟!

و روزي ، به اوپاسخ مي دهد : ” بله در حالي که من راوي حاکم ستمگرتفتيش هستم ،

امور عجيب و غريبي مشاهده کردم .

که براي تو مصيبتها و دردها است .

ومن هيچ ستمي را شبيه آن نديدم ، پس از کسي غير از من بپرس و ببين چقدر آن را زشت مي شمارد .

* * *

و از روزي ، که در بندش بسته و اسير بود ، پرسيدم و او در حالي که تاريخ شاهد راستي سخنش بود جواب

داد :

به برده هاي سفيد و سياه نگاه کن ، هرکس بخواهد آنها را با پولش در زمره ملک خود در مي آورد .

انساني که خريد و فروش مي شود ، رها شد .

و زمان به قهقري رفت ( به عقب بازگشت ) ، در آنچه که من مي بينم .

و از آن کسي که برده داري و و فروشش را منع مي کرد شنيدم در ميان آزادگان فرياد مي زند ، چه کسي

مي خرد ؟! …

شاعر از ساعتهاي سه گانه با سخن از نبرد و فداکاري سخن مي گويد و جايگاه قهرمانان را با

تعابير زيبايش جاودانه مي کند ، و از آنها لوحهايي سنگي و زيبا مي سازد که از درد و اندوه

سخن مي گويند ، اندوهي که هيبت و ترس آن روز نحس را در خاطره ها زنده نگه مي دارد .

الساعة الأولي

أنا ساعة النفس الأبيّة الفضلُ لي بالأسبقية

أنا بکرُ ساعاتٍ ثلاثٍ کلها رمزُ الحميّة
بنتُ القضيّةِ إنّ لي أثراً جليلاً في القضيّة

أثرَ السيوفِ المشرفيّة وَ الرِّماحِ الزاغبيّة

أودعتُ في مُهجِ الشبيبةِ نفحة َ الرُّوحِ الوفيّة

لابُدَّ مِن يومٍ لهُم يَسقي العدَي کأسَ المنيّة

قسماً بروح ِ ( فؤاد ) تصعد ُ من جوانحِهِ زکيّة

تأتي السماءَ حفية فتحلّ َ جنَّتَها العليّة …

****************

الساعة الثانية

أنا ساعة الرجل العتيدِ أنا ساعة بأسِ الشديدِ

أنا ساعة موتِ المُشرَّف کُلَّ ذي فعلٍ مَجيد

بَطلي يُحطِّم قيدَه – رمزاً لتحطيم ِ القيودِ

زاحمتُ مَن قبلي لأسبقَها إلي شرَفِ الخلودِ …

قسماً بروحِ ( محمدٍ ) تلقي الرَّدي حُلوَ الورودِ

قسماً بأمِّکَ عند َ موتِکََ وَ هيَ تهتفَ بالنَّشيدِ

وَتري العزاءَ عَن ابنها في صيته الحسن البعـيدِ

ما نالَ مَن خدمَ البلادَ أجلَّ مِن أجرِ الشهيدِ
****************

الساعة الثالثة

أنا ساعة الرّجل الصبورِ أنا ساعة القلبِ الکبيـرِ

رمزُ الثباتِ إلي النّهاية في الخطير ِ مِن الأمور

بَطلي أشدّ علي لقاءِ الموتِ مِن صُمِّ الصخور…

قسماً بروحِک يا ( عطاء ) وَ جنّةِ الملِکِ القدير

وَ صغارِکَ الأشبالِ تبکي اللّيث بالدّمع الغزير

ما أنقذَ الوطَنَ المفدّي غيرُ صبّارٍ جسـور( همان ، ص 281)

من ساعت نفسي با عزتم در حالي که فضيلت من در سبقت جستنم است.

من اولين ساعتهاي سه گانه ام ، ساعتهايي که همه رمز جوانمردي و مردانگي هستند .

من دختر قضيه فلسطينم ، و من اثري بزرگ بر انتفاضه دارم .

اثر شمشيرهاي تيز مشرفي و نيزه هاي کرک دار و از پر پوشيده .

من در دلهاي جوان رايحه روح وفاداري را به وديعه گذاشتم .

و ناگذير بايستي برايشان روزي باشد که در آن روز دشمن جام مرگ را بنوشد .

سوگند به روح فؤاد که از اندام پاکش جدا شده و اوج گرفت .

آسمان را در آغوش گرفت و در بهشت برگزيدگان فرود آمد . …

****************

من ساعت مردي سر سختم ، من ساعت خشم شديدم .

من ساعت مرگي هستم که هر صاحب عمل نيکي را ارج مي نهد .

قهرمان من بندش را پاره مي کند که رمزي باشد براي دريدن قيدها و بندها . ( در توضيح اين بيت بايد گفت :

اعدام در حق سه شهيد نام برده به ترتيب در سه ساعت متوالي ابتدا فؤاد و بعد محمد وسپس عطاء اجرا شد ،

در حالي که مقرر شده بود عطاء نفر دوم و محمد نفر سوم باشد ولي محمد بند خود را به هنگام اعدام دوستش

پاره کرد و خود طناب دار را به جاي ايشان در گردن آويخت .)

با آنکه پيشاپيش من بود رقابت ورزيدم تا براي به دست آوردن شرافت ابدي از او پيشي بگيرم .

سوگند به روح محمد که مرگ را چون طراوت گلها در آغوش گرفت .

سوگند به فريادهاي ترانه وار مادرت به هنگام مرگ تو .

و سوگند به او که تسلي مرگ پسرش را در بلندي شهرت ابدي او مي بيند .

هرکس که به کشور خدمت مي کند بهتر و برتر از اجر شهيد پاداشي نمي گيرد .

******************

من ساعت مرد صبورم ، من ساعت قلب بزرگم .
رمز پايداري امور مهم و خطرناکم تا نهايت .

قهرمان من در ديدار مرگ استوارتر از صخره سخت بود .

سوگند به روحت اي ( عطاء ) و سوگند به فردوس خداوند قادر .

و
سوگند به شير بچه هايت که با اشکهاي فراوان بر شيري قوي مي گريند.

وطن که جانم به قربانش باد را جز کسي که بس صبور و شجاع است ، نجات نمي دهد .

ابراهيم درپايان قصيده با احساس لطيف وشاعرانه ، تسليم شدن دربرابر قضاي الهي را امري

واجب مي داند .

الخاتمة

أجسادُهم في تربة الأوطان أرواحُهم في جنّة الرّ ضوانِ

وَ هناکَ لا شکوَي مِن الطغيان وَ هناک فيضُ العفوِ وَ الغفران

لا ترجُ عفواً مِن سواه هوَ الإله

وَ هوَ الّذي مَلکَت يداه ُ کُلَّ جاه

جَبَروته فوقُ الذينَ يغرّهم جبروتهم في برِّهم وَ الأبحرِ( همان ، ص

284 )

جسم هايشان در خاک وطن و روحهايشان در بهشت رضوان قرار دارد .

و آنجا شکايتي از سرکشي و نافرماني نيست ، و آنجا جريان سيل عفو و بخشش است .

اميد بخشش از غير او نداشته باش ، او پروردگار است .

و اوست که هر جاه و مقامي در حيطه قدرت وي است .

عظمت وقدرت او برتر از قدرت کساني است که در دريا و خشکي آنها را فريفته است .

ابراهيم در روز چهلم شهادت اين سه جوان با سرودن قصيده ” الشهيد ” که شعري حماسي اما

عاري ازگريه وزاري بود، بارديگرياد وخاطره آنها راجاودان ساخت .( فدوي ط،2005م،ص50)

الشهيد

عبس الخطبُ فابتسِم وَ طغي الهولُ فاقتحِـم

رابطُ الجأش وَالنهي ثابتُ القلبِ وَ القـدم

لَم يُبال الأذي وََ لم يَثنِهِ طارِيءُ الألم

نفسُهُ طوعُ هِمَّةٍ وَجَمَت دونَها الهمَم …

* * *

سارَ في منهج العُلي يطرُقُ الخُلدَ مَنزلا

لا يُبالي ، مُکبّلا نالَهُ أم مُجَدَّلا

فهو رهنٌ بما عزم …

* * *

لا تقل أينَ جسمُه وَ اسمُهُ في فـم الزمَـن

إنّه کوکبُ الهدَي لاحَ في غيهَبِ المحَـن

أرسلَ النّورَ في العيونِ ، فما تعرِفُ الوسَـن

وَ رَمي النارَ في القلوبِ ، فما تعرِفُ الضَّغَـن

أيُّ وَجهٍ تهلّلا يَرِدُ الموتَ مُقبِـلا

صَعَّدَ الرّوحَ مُرسلا لَحنَهُ يُنشِدُ المـلا

أنا لِلّه و الوطن ( ابراهـيم ط. ، 2005م ، ص271)

بلا و سختي عبوس شد پس تو لبخند بزن ، ترس و خوف طغيان کرد پس تو خطر کن .

آرام و دلير ، ثابت قدم با قلبي استوار .

به اذيت و رنج توجه نمي کند و دردهاي نا به هنگام او را خم نمي کنند .

او فرمانبردار همتي است که همتهاي زيادي در مقابلش شرمگين شدند .

* * *

در راه بزرگي گام برداشت و درِ منزل جاودانگي را مي کوبد .
برايش مهم نيست ، که در غلّ و زنجير آن را به دست بياورد يا افتاده بر خاک .

او در گرو آن چيزي است که اراده کرده است .

* * *

از کجايي جسمش نپرس در حالي که نامش بر زبان زمانه جاري است .

او ستاره هدايت است که در تاريکي محنت درخشيد .

نور را در حالي که با خواب و چرت بيگانه است به چشمها عرضه داشت .

و آتش را در قلبها انداخت در حالي که کينه را نمي شناختند .

* * *

کدامين چهره اينگونه شادمان مي شود وقتي که با روي باز وارد آبشخور مرگ مي شود .

روح را اوج مي دهد در حالي که جهانيان ، آن را همچون سرودي مي خوانند .

من از آن خداوند و وطنم هستم .

ابراهيم صداي زنگ خطر فراگيري را که در طول جريان فروش زمينها شکل مي گرفت ، به

صدا در آورد و شرّ دامنگيري که همه را دربرمي گرفت با سرودن قصيده ” إلي بائعي البلاد”

گوشزد کرد :

باعوا البلادَ إلي أعدائِهم طمَعاً بالمال ِ لکنّما أوطانَهم باعُوا

قَد يُعذَرون لوأنّ الجوعَ أرغمَهم وَ اللهِ ما عطشوُا يوماً وَلا جاعُوا

وَ بُلغةُ العارِ عِندَ الجوعِ تلفِظها نفسٌ لها عن قبولِ العار ِ ردّاعُ

تلک البلادُ إذا قُلتَ:إسمُها”وطن” لا يفهمون ، وَ دون الفهمِ أطماعُ

* * *

أعداؤنا ، مُنذُ أن کانوا (صيارفة) وَنحنُ ،منذ هَبطنا الأرضَ (زرّاعُ)

يا بائعَ الأرض ِ لَم تحفِل بِعاقبةٍ وَ لا تعَلَّمتَ أنَّ الخصمَ خدّاعُ

وَ غرَّکَ الذهبُ اللماعُ تُحرِزُهُ إنّ السّرابَ کما تدريه لمّاعُ

فکِّر بموتِکَ في أرضٍ نشأتَ بها وَ اترُک لِقبرِکَ أرضاً طولُها باعُ ( همان ،
ص292 )

کشور را به دشمنان به خاطر طمع مال فروختند ، در حقيقت وطنشان را فروختند .

اگر گرسنگي آنها را ناچار و ناگزير از اين کار کرده است پس آنها معذورند ، ولي سوگند به خداوند که آنها

يک روز گرسنگي و تشنگي نکشيدند .

انساني که لکه عار و
ننگ را نمي پذيرد از قبول آن در حال گرسنگي هم امتناع مي کند .

اگر درباره آن کشور مي پرسي ، اسمش وطن است و آنها نمي فهمند و دليل اين نفهمي ايشان حرص و طمع

است .

* *

نکته مهم : در این سایت فقط تکه هایی از این پایان نامه به صورت رندم درج شده که ممکن است موقع انتقال از فایل ورد به داخل سایت عکس ها درج نشوند یا فرمول ها و نمودارها و جداول و ... به هم ریخته درج شوند ولی در سایت منبع شما می توانید فایل کامل را با فرمت ورد و منابع و پیوست ها دنلود نمایید

: سایت منبع  40y.ir

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید